تمامي مطالب موجود در اين سامانه از وب سايت هاي ديگر و بدون دخالت انساني جمع آوري شده , لذا تمام مسئوليت آنها بر عهده وب سايت منبع ميباشد. مطالب مغاير با قوانين جمهوري اسلامي ايران را از طريق بخش تماس با ما به ما اعلام کنيد.




قانون ستیزی و خشونت به مثابه عرف و قانون!

قانون ستیزی و خشونت به مثابه عرف و قانون!

 

به این ترتیب می‌بینیم که در جامعه ایران علاوه بر فرامین  شاهان البته قوانین مذهبی هم وجود داشته. ولی مثل این که قانون گریزی و قانون ستیزی و خشونت و قلدری هم جزء قوانین عرفی نانوشته ولی مهم و جذاب برای مردم بوده و شاید ناشی از برتری زندگی غریزی و اهمیت و ارزشی بوده که برای احساس و دل داشتیم و میل چندانی به خردورزی و خردپذیری و اندیشیدن و واقع بینی و منطق نداشتیم. بیشتر معتقد بودیم که “پای استدلالیون چوبین بود” و جهان زمینی را فانوس خیال می‌پنداشتیم! بنابراین با هرچه مانند قانون و مرز و واقعیت برای ما محدودیت ایجاد می‌کرد سر سازگاری نداشتیم! با خیالپردازی و رویا زندگی می‌کردیم! این با خودکامگی و خودکامه پروری تناقض ندارد. بلکه خود پرورش دهنده خودشیفتگی و خودکامگی است. خودمان را بسیار باور داشتیم! اعتماد به نفس کاذبی که ما را تا خدا می‌برد و بعید هم نبود که نعوذاً باله خود را مانند جمشید خدا بپنداریم. اصولاً اسطوره “خدا شدن انسان” یا ( deification of the Man)بر الگوی جمشید و میترا و کاووس و...یا حتی بالا تر از خدا!! برای فرهنگ ما مصیبت آور بوده است. به این خصوصیات خودشیفتگی و خود محوری که چند سالی قبل درباره آن مختصری نوشتم، باید توجه داشت. این خود منشاء خودباوری مطلق! عدم تحمل تفاوت‌های دیگران!   انتقاد ناپذیری! حق مطلق برای خود و امیال و اعتقادات خود قائل بودن! باور به “همه چیز دانی” و ” همه توانی! درست مانند خداوند که دانا و توانا به همه چیز است. اصلاً معلوم نیست بچه دلیل ما تک تک و جمعی، این همه حق برای خود قائلیم؟! و به گونه‌ای خود را عین “حق” می‌پنداریم!!. و بازه‌ام می‌پنداریم خیلی خاکساریم! و فروتن! ولی از این که دیگران ادعاهای بی پایه ما را در مورد خودمان نمی‌پذیرند انگار به ما ظلم و اجحاف هم شده است!! این بی شباهت به خاکساری و تواضع داش‌ها و کلاه مخملی‌ها و عیاران گذشته نیست؟ نوعی “خود شیفتگی فروتنانه”؟ که از سر گذر که رد می‌شویم، با گردن خمیده و دست روی سینه و نگاه به زمین بگوییم” کوچک شمائیم، خاک پائیم!” و دیگران پاسخ دهند ” تاج سر مائید!” و با این تعارف ساده دو جمله‌ای “تاج سر بودن ما” بارها در روز اثبات شود!! و آنوقت داش‌ها و عیاران و غیره، افتخار و نشان قهرمانیشان گردنکشی و نه گفتن به هر کسی بود که در برابرشان قرار می‌گرفت. اصلاً مگر نه گفتن فی‌نفسه حقانیتی را اثبات می‌کند؟! نه گفتن به چی؟ و کی؟ و چرا؟ با چه هدفی؟ سرسپرده قلدر و فرمانروا و قدرتمندی بودن و نه گفتن به قلدری دیگر آن هم برای انتقام از رقیب و سلطه جوئی و کله شقی چه ارزش والائی می‌تواند داشته باشد؟ جز اشاعه خشونت، پرخاشگری، کینه توزی و قلدری؟ به ویژه اگر مانند لات‌های قهرمان در سینما و رسانه‌های گروهی و تاریخ ما، اسطوره شدند و الگوئی برای خشونت باوری و قلدر مآبی.

تبلیغات
ورود به کانال تلگرام