تمامي مطالب موجود در اين سامانه از وب سايت هاي ديگر و بدون دخالت انساني جمع آوري شده , لذا تمام مسئوليت آنها بر عهده وب سايت منبع ميباشد. مطالب مغاير با قوانين جمهوري اسلامي ايران را از طريق بخش تماس با ما به ما اعلام کنيد.


تازه ترین مطالب
تبلیغات


 

       
 
فک کن یه روز تعطیل باشه و هوا نم داشته باشه
یه خونه داشته باشی با یه باغچه ی کوچيک پر از درخت و گل و سبزی هایی که خودت کاشتیشون 
یه حوص آبی کوچيک با ماهی گلی های مهربون ، که چند تا میوه یا برگای پاییزی روش می رقصه...
یه ایوون کوچيک باشه با یه صندلی گهواره ای ، یا یه تخت چوبی، یا یه تاب گوشه ی حیاط
بری باغچه رو آب بدی ، کمی سبزی جمع کنی برا عصرونه و یه شاخه گل برا گلدون شیشه ای روی میز
بعد بشینی کنار بوی نم و خاک رو صندلی یا تخت با یه موسیقی مل

ادامه مطلب  

 

غروب مثه یه غرباله
با سوراخای ریز و درشت
که تموم تصمیمای محکمم درمورد تو و هر چیزی که باعث میشه توی روز جلوی یادت وایستمو از خودش رد میکنه
و فقط تو رو واسم نگه میداره
اونوقت شب که شد من میمونم تنها بدون هیچ یار کمکی
جلوی تو
واسه همینه که شبا جرات میکنی دل کوچيک منو بشکونی..

ادامه مطلب  

 

اومدم بگم که گند بزنن تو همه ی اعتقادات قبلی م  و کوفت و زهرمار. اینقدر همه رفتن ما اینجا وایستادیم زیرپامون علف سبز شد. حیوونا. کوچيک ترین اهمیتی نمیدین به ادم همش به فکر خودتونید. 
من تنهاام، بی کسس، بی یاار، من ناراحت، خسته، پر از گریه و درد، پر از ترس، پر از خشم. اره. :)))
شاهین هر چقدر بگه کجاست ای یار آغوش تو به ولله اکتفا نمیکنهه. 
...
خاطره ی بی فرجام خوبی بود =))))

ادامه مطلب  

 

برا اولین بار دسته عزاداری محرم رواز نزدیک دید..وقتی برگشت بایه چهره ی بهت زده  ک چشمای کوچولوی گردش  بیشتر از همه ذوق وشوق وبهتش رو نشون میداد ،سعی کرد بادستای کوچيک وزبون نصفه ونیمش اولین مواجه با چیزی ک  اون حجم ازتعجب رو  براش بوجود اوده بود توضیح بده...

ادامه مطلب  

20  

1) صبحانه: 1قاشق ژله+تست+1قاشق چای خوری عسل+چای ترش
2) میان وعده: چای سبز+کشمش
3) ناهار: 120 گرم گوشت قرمز+سبزیجات( قارچ+نخود سبز+هویج)+ ماست کم چرب+تست
4) میان وعده بعد از ظهر: اب کرفس+چای کشمش+کیک یزدی کوچيک و چای
5) شام: 1پیاله کوچيک اش رشته پشت پا+ماست کم چرب+سالاد+سفیده تخم مرغ 2عدد
تمرین قسمت c
مجموع کالری 969
صبح دوباره دیر بیدار شدم ولی بعد از خوردن صبحانه حدود 30 مین ورزش کردم و بعدش چای سبز خوردم یهو فشارم افتاد! بعدش گلاب به روتون بالا اوردم.
فک کردم

ادامه مطلب  

تهران بزرگ  

آدم های متفاوت با فرهنگ های متفاوت و لباس های عجیب و غریب و دود سیگار و سرفه های
 
ممتد من ، صدای نوحه ، صدای مردی که داره داد می زنه همدان یه نفر همدارن یه نفر .....
 
و من تو این ترمینال لعنتی منتظرم ساعت 5:20 بشه تا سوار اتوبوس بشم و راه بیفتم .....
 
سمت راستم یه بادجه ی بلیط فروشی هستش و مردی با پیرهن آبی که ذل زده بهم و یه لبخند
 
کثیف رو لباش نقش بسته و جوابش چیزی جز چشم غره های من نیست .....
 
سمت راست این بادجه یه سوپرمارکتی هست و چند نفر دارن خرید می

ادامه مطلب  

ئاردا ای دختر کورد  

امیدوارم هیچ وقت اینجوری نشم درکتون میکنم وقتی دنیامونو به اندازه ی یه نفر کوچيک میکنیم اگه بره همه ی دنیامونو میبره ماله من که هنو نرفته خودش که میگه رفتنی نیس اما به قول خودتون چرخ گردون بازیای خودش رو داره
[پاسخ:]
"دنیامون رو به اندازه یه نفر کوچيک میکنیم" معادل اینه که امام علی میگه :"بگذارید و بگذریدببینید و دل مبندیدچشم بیاندازید و دل مبازیدکه دیر یا زودباید گذاشت و گذشت" من واقعا یه وقتی اینطوری بودم و هر چی دلبستگی داشتم ریخته بودم بیر

ادامه مطلب  

10  

1. شد سه کاسه کوچيک آش رشته (معده درد دارم نمیتونم زیاد بخورم) نذری اول
2 نذری دوم منتظر برنج خورش قیمه هستم ... ناهار مذکور  بعلت  معده درد نخوردم  قرص معده  و مولتی ویتامین خوردم  فقد برنج  و ماست و یکم مرغ خوردم
3دو کاسه شله زرد .  دوتا هل هم خوردم شاید معدم آروم بشه
 4  ی سیب زمینی اب پز با ماست و پونه قاطی کردم ک شاید معدم خوب بشه. با کمی نون لواش
5
 
 همین روزاست ک باعث میشه من باز کلی لاغر بشم ...دلیلشم دل درد یا دل پیچه های یهوییه

ادامه مطلب  

 

فردا کنفرانس دارم.بالاخره بعد از چندهفته موفق شدم امادش کنم.هم پاورپوینت هم یه کلیپ اماده کردم.
موقع ارایه دادن همه چیز تاقبل از ایستادن جلوی کلاس خوبه اما همین که میرم اون جلو استرس میگیرم و همه چی یادم میره.اگه قرصی پیزی میدونین که میتونه بهم کمک کنه بگین بهم
دلم میخاس فردا چادر استین دار بپوشم اما ندارم:(
خداکنه فردا خوب بگذره
من چرا جلو پسر خجالت میکشم.با دخترا راحتم ولی جلو پسرا نمیدونم چم میشه
میخام برم سازم رو بفروشم که جلو چشمم نباشه.

ادامه مطلب  

107اُمين چيز: مودم  

آدما همیشه نسبت به سنشون اشتباهاتی می کنن که خب طبیعیه! یکی از اشتباهات رایج این روزها هم مربوط میشه به بحث مودم و اینترنت، اما بنده از اونجایی که قبل از تولدم 30 40 سالی توی اینترنت زندگی می کردم(!!!)، بعد از تولد هم بدون اینترنت نمی تونستم زندگی کنم!!شما یادتون نمیاد ولی اون اوایل ما یه سری مودم داشتیم که بهش می گفتن dial up و کلی قیژ قیژ می کرد و عالم رو خبردار می کرد که یه کارایی داری می کنی تا به زحمت وصل بشه به شبکه ی جهانی وب، اونم با حداکثر سرعت 5

ادامه مطلب  

 

اگر روزی صاحب دختری شوم به او یاد میدهم که 
موهایش را بلند بگذارد
 زیرا تمام اعتماد به نفس دختر به موهای بلندی است که
پشت گوش هایشان بزند و وقتی پشت میزش مینشیند روی شانه هایش بریزد
من یک روز به او یاد میدهم که
 دنیای زنانه پر است از دلخوشی های کوچيک ، مانند آرایش،لاک،کفش های پاشنه بلند
زنها به طرز عجیبی حوادث زندگی را به یاد دارند ،
حالا فکر کن این همه دلخوشی کوچک هم نبود که از یادشان ببرد .
من یک روز به دختر کوچکم یاد میدهم که
 یک عاشق  باشد ،

ادامه مطلب  

نامرد...  

هنوز حرف این یکی خار نشده ، حرف بقیه در اومده ؛حالا اینا دوتارو خاموش نکردی سومی میخوره فرق سرت...
بحث حرف و قضاوت نیس بحث سر خراب شدن ی عالم حرف رو سرته لامصب نمیدونی کدوم حرفو باید خار کنی
اصلا هرچی میگذره چیزای کوچيک و بزرگ ، ساده و پیچیده هی بیشتر و بیشتر رو دلم سنگینی میکنه.
خدایا انصاف نبود ی سری رو نفهم و راحت خلق کنی اونوقت ما اینجا بخاطر هر فهمیدنی ی دور جهنمو تجربه کنیماااا
ولی بازم شکرت
همین ک هوامونو تو واپسین لحظات داری خودش خیلیه
خ

ادامه مطلب  

فاکینگ کریزی  

یکم عذاب وجدان دارم ...شاید باید همراهش میرفتم همش تقصیر منه ...خسته شدم از بس مقصر بودم ...خسته شدم اینقدر احساس گناه کردم ....
من مقصر همیشگی، من مقصر سرطان تو ،من مقصر سرد بودن ابدیه زندگیه تو ...
 
یعنی یه جای کوچيک امن روی کره ی زمین برای من وجود داره ...نمیدونم بعضیا هوارتا سهمشونه از زندگی از پول از آرامش ...برای بعضیا هم یه مترشم وجود نداره ...
 
بالاخره یه روز  جرئتشو پیدا میکنم یه روز این دیوار احساس گناه را که منو تو بندت نگه داشته خراب میکنم ی

ادامه مطلب  

چشم ِ بد  

چه عصر ِ بد و دلگیریه :(
دلم تورو میخواد عشقم :( میخوامت اما نیستی .... 
 
 
الان داشتم به این فکر میکردم که
من هر وقت پیش کسی از تو گفتم ... از عشقم گفتم و تعریف کردم
با کلی ذوق و شوق از دوست داشتنم گفتم ... از  تو و خوب بودنا و مهربونیات گفتم 
همیشه بعدش بینمون ناراحتی پیش اومده ... سر چیزای خیلی کوچيک
دیگه دارم ایمان میارم که خیلی زود چشم میخوریم ...
بار ها و بار ها این اتفاق افتاده و بعدش عذاب کشیدم :(( 
دیشب پیش دوستام از تو و رابطمون حرف زدم از اینکه چ

ادامه مطلب  

× زنی با یک سبد پرتغال ×  

و این مزخرف ترین حالت دنیاست
که تو توی کلبه کوچيک چوبیه مسخرت که از همه جاش آب چکه میکند نون بپزی و صبح تا شب بچه های مسخره ایی که همیشه دماغشون اویزان است  با آن موهای پرتغالی فرفری لعنتیشان که کپی پدر لعنتی ترشان است سروکله بزنی و شوهر مزخرفت تو می خونه لعنتی با فاحشه های لعنتی ترش خوش باشد و تو تا صبح بیدار باشی و سطل هایی که هی از قطره های آب پر میشوند را خالی کنی و اشکات رو هم ..

و ساعت 5 صبح وقتی خروس پیر مزخرفتان که بازم کپی شوهر مزخرفت است

ادامه مطلب  

روزهای سردرگم۱۳  

سلام
امروز هم مثل روزهای قبل بازم دلم گرفته...نمیدونم چرا ، ولی وقتی آدم هارو میبینم اینجوری دارن پای پیاده میرن کربلا با این شوق دلم میگیره...بعضی وقتها باید حسرت بخوری خیلی ...امروز برام یه اتفاق کوچيک افتاد که سجده شکر کردم خدارو ، بس که این خدا منو دوست داره ...خدایا ممنونتم که منو متوجه اشتباه یکساله ام کردی ....قول میدم از این به بعد تمام زندگیمو وقف تو و تمام امام های مهربون کنم ...مخصوصا امام رضا و امام حسین (ع)
قول میدم اگه زنده باشم اربعین د

ادامه مطلب  

9 شهریور 1395  

امروز صبح رفتم پیش دکتر
تو هم اومدی
دکتر بهم گفت اگه قراره ادامه بدی باید مدیریتش کنی
جالب بود که گفت صدات کنم تو هم بیای
حس عجیبی بود
نمیدونم درسته یا نه
نمیدونم نتیجه داره یا نه
میترسم
میترسم از عکس العمل بقیه
اینکه نمیدونم قراره چی بشه عصبیم میکنه
دکتر خیلی حرف زد باهامون
وای حاج خانوم چقدر جدی بود بهت گفت برو من حرفی ندارم باهات
بعدم با چوب زدت
دکترم که جفتمونو کتک زد
بعدش شیرینی گرفتیم رفتیم پیش مهندس اسی :)) که هنوزم چشمم تو اون شیرینیاس

ادامه مطلب  

 

نگاه میکنم
سیاهی شب من رو در خودش غرق میکنه نگاهم رو از اون قیرسیاه میگیرم
به نقطه ی نامعلومی ذل میزنم انقدردر افکار خودم غوطه ور شدم که اشک هایی که از همدیگه سبقت گرفتن رو متوجهشون نمیشم
نیروی کششی عجیبی من رو ترغیب میکنه که   دوباره نگاهم رو به سیاهی شب بدم
قلب ستاره ای در میون این همه سیاهی در حال تپشه   
...یه حسی بهم میگه خودشه
شاید فهمیده توی این چندروز جای خ.الیش توی خونه زیادی داره بهم چشمک میزنه
حتما خدانگاهش به من افتاده وروحت رو در ست

ادامه مطلب  

((دلم سی ولاتم تنگ وابیده))  

دلم سی زمستون، سی کوه و بیابون                                             
سی خرما و ارده، سی بارون                                                     
سی او شوول سرد و تار                                                             
سی ترشوک کوهی، سی کُنار                                                
سی کاشنی و جیکه، سی غاچ
سی صدای مهیبِ غُرتراق                                                           
سی ز

ادامه مطلب  

20.  

یادمه بچه ک بودم انیمیشن شهر اشباح(spritted away) رو صرفا بخاطر این گرفتم ک از چهره ی دختره خوشم اومد!کم سن بودم و با مخالفت مادرم خریدمش.مادرم با توجه ب اسمش برای ی دختر بچه ی کوچيک مناسب نمی دیدتش.و اونقدرر دوسش داشتم ک اگه هفته ای دوبار نمی دیدمش اعصابم بهم می ریخت.ی جور اعتیاد.اونقدر معتادش شده بودم ک مادرم سی دی رو گم کرد ک ولش کنم و من گشتم و پیداش کردم!یادمه دوتا سی دی سبز رنگ بودن ک روشون عکس زمین فوتبال بودد.بعدش نمیدونم چی شد ک دیگه ندیدمش اما

ادامه مطلب  

دست روزگار  

امروز صبح بهم پیام داد که پریسا امروز دستم خالیه می تونی بیای خونمون ؟
منم چون دیدم باید برم گفتم اکی عزیزم میام ..... 
خلاصه اینکه قرار شد ساعت 2:30 برم خونه شون .... 
بهش زنگ زدم .... 
اومد جلوی در و درو برام باز کرد .... 
وارد خونه که شدم دیدم یه زیر زمین که 4 تا پله بود و بعد وارد خونه می شدی ..... 
جلو پاگرد برادرش با خواهرزاده اش وایساده بودن و آماده بودن که برن .... 
منم یه سلام کردم و وارد خونه ی نقلی و کوچولوشون شدم که خیلی هم ریخت و پاش بود 
یه خونه ای

ادامه مطلب  

درد و دل  

چند وقتیه به اینجا سر نزدم و چیزی ننوشتم ....
خیلی چیزا تغییر کرده .. بزرگ تر شدم ..تجربه های زندگیم بیشتر شد ...
نمی دونم حتی اینجا می نویسم کسی می خونه یا نه اما حداقلش می دونم که جای خوبیه واسه خالی کردن خودت ...راستش همیشه کسایی که می نوشتن رو مسخره میکردم و نه اهل شعر بودم نه نوشتن اما هر چی بزرگ تر شدم دیدم جقدر نوشتن هرچی تو ذهنته کمک میکنه تا خالی شی.. راستش فکر میکنم همه وقتی جوونن و عاشق می شن خیلی کم شده به سرانجامی برسن اما چقدر همین عشق های

ادامه مطلب  

روزای دوست داشتنی  

سلااااام عشقولیا حالتون چطوره؟
منکه از شر سرما خلاص شدم ولی عزیزدل مامان رو گرفت که کلی بهش رسیدم الان دخملی هم خوب شده
جونم براتون بگه فردای روزی که پست گذاشتم تو آشپزخونه بودم دیدم سبزی فروش اومده تو کوچه...ما هم سبزی قرمه اصلا نداشتیم جو منو گرفت رفتم ده کیلووووو سبزی قورمه+دو کیلو هم خوردن گرفتم
خدا خیر بده دخترای صابخونه رو که اومدن باهام پاک کردن وگرنه مونده بودم چه غلطی بکنم با اون همه سبزی!!!
آقای خونه که درو زد اون بنده خداها رفتن پای

ادامه مطلب  

74  

خداوندا آیا من واقعا لایق اینهمه محبت و نعمتی که بهم دادی هستم؟ واقعا بنده خوبی هستم برات؟ نمازهاری که نمیخونم رو می بخشی؟ خدایا تو منو دوست داری که منو خوشبخت کردی مگه نه؟ آخه من شنیدم که تو از چیزی که فکر کنم مهربون تری. و وقتی من میگم دوستت دارم تو هم حتما دوستم داری. خدایا خیلی ازت ممنونم خیلی خیلی زیاد. 
روز تولدم که شعله و دنیا و بیتا برام بهترین تولد رو گرفتن... امیرعباس هم نقش کوچيک ولی خوبی داشت! 
شب تاسوعا که ماهان و شعله برام یه شب پر خ

ادامه مطلب  

افتتاحیه  

الان که این وبلاگو ایجاد کردم نه هدف از پیش تعیین شده ای داشتم و نه برنامه ی مشخصی ، فاصله ی جرقه ی ایجاد یه وبلاگ توی ذهنم تا ایجاد این وبلاگ شاید به 3 4 دقیقه نرسید ، این هم از قشنگیای دنیای امروز مائه ، همین امکاناتی که بعضا کمک میکنه ایده هامونو خیلی سریع توی یه قالبی بریزیم (البته ایده هایی که خیلی پول لازم ندارن) . همینطوری ساعت 3:55 صبح 27 آبان 1395 دراز کشیده بودم و مثل همیشه تو حالت بیخوابی شبانه ی خودم بودم ، یه لحظه یاد زمانی افتادم که نه فیس

ادامه مطلب  

6  

در تلاشم برای تغییر و بهبود اوضاع . روزایی که تو تنگنا قرار میگیرم با تمام وجود تلاش میکنم و روزایی که تلاش میکنم به وضوح میبینم تغییر وضعیت رو . که حتی این ساعت با سه ساعت قبل چقدر فرق داره ... وقتایی که تلاش میکنم از خودم راضی ام ، اطرافیانم میوت میشن ، کمتر اهمیت میدم به حرفاشون ، بیشتر به خودم فکر میکنم ، به اینکه یونیکورن چطور میتونه خوشحال تر باشه ؟ چطور میتونه مثل سابق از خودش راضی باشه ؟ چطور میتونه بخاطر بهترین بودن تو کاراش تا پاسی از ش

ادامه مطلب  

بیست سالگی  

بیست سالگیِ من یا نمدونم بیست و یک سالگیِ من، باید بعدها که یکی ازم پرسید اینجوری بهش بگم
 
من اون موقع دانشجوی سال سوم پزشکی بودم، آسّه می رفتم دانشکده و آسّه میومدم. تو خیابون دانشگاه، یکم بعدِ سینما هویزه، بازار کتاب گلستان بود. واردش که میشدی، حوص اولیه نه، حوض دوم، سمت راست یه کافه کتاب بود؛ کافه کتاب آفتاب! تنهایی، بعدِ دانشگاه میرفتم اونجا بعضی وختا. اول بلیط سینما میگرفتم بعد تا وختی فیلم شروع میشد میرفتم اونجا میشستم؛ بین نمایشنامه

ادامه مطلب  

سنگ زیرین آسیاب 7  

با دلشوره بدی از خواب بیدار شدم .ساعت پنج صبح بود.بلند شدم کمی تو اتاق راه رفتم کاش هیچ وقت شب نشه دوست نداشتم با اون دختر روبرو شم .من ادم ضعیفی ام همیشه هم تنها مبارزم سکوت .دراز کشیدم به ادم خیالی که سالها باهاش درد دل میکردم فکر کردم ..فکر کردن به اون ادم ...ادمک خیالی ارومم میکرد ...چشامو که باز کردم  ساعت ده صبح بود .مهدی قرار بود سه بیاد دنبالم .رفتم دوش گرفتم .استرسم ان قد زیاد بود که نه صبحانه خوردم نه ناهار فقط ثانیه هارو میشمردم ..صدای غر ز

ادامه مطلب  

 

سلام
وویی چه قدر سرده!...آذر یخچالی رو شروع کردیم و از همون اول سرما و ترافیک نوید یه ماه سخت رو می ده!...در هر صورت با ماه آبان با تمام سختی هاش خداحافظی می کنم...خدا رو شکر همچنان سرحال و قبراق و امیدوار هستم و این از همه مهمتره!...و خب آذر رو فقط با دو آرزو شروع می کنم،اول سلامتی و بعد درآمد!...راستش یه ریسکی کردم که قبلا جواب نداده ولی الان دیگه چاره ای ندارم و باید جواب بده...ممکنه مدتی سخت بگذره ولی اگه همه چیز خوب پیش بره آخرش سود و منفعته...تا سرن

ادامه مطلب  

سورپرایز بابایی  

روز پنج شنبه 31 تیر،بابایی آف بود و قرار گذاشتیم شب دو تایی بریم بیرون، ظهر به بهونه این که فخری جون با من کار داره باهاشون رفتم بیرون و وسایلی که برای سورپرایز بابایی لازم داشتم خریدم.
از بین بیشتر از صد مدل کارت پستال گشتم و گشتم تا آخر یکی رو که معنی متنش با خبرم هماهنگ بود رو پیدا کردم،معنی متنش رو به فارسی توی کارت نوشتم و پدر شدن بابایی رو توی اون بهش تبریک گفتم.
معنی متن این بود: آماده باش برای داشتن عشقی که تصورش را هم نمیتوانی بکنی...
یه ج

ادامه مطلب  

سنگ زیرین آسیاب 16  

عروسی تموم شد .قرار بود یه مدت طبقه وسط باشیم بعد بریم بالا اخه طبقه بالا خیلی کوچيک بود یه اتاق نه متری بود و یه راهرو باریک که مثلا اشپزخونه بود .همون طوریش هم هر کی میومد میدید کلی زیر لب غر ولند میکرد که یه دونه دخترشو ببین محمدرضا به کی داد اخر .این همه نظر میداد در مورد داماد این و اون و.....صدای خنده تمسخر امیزشون ادم رو ازار میداد .این جماعت کی قرار یاد بگیرن سرشون به کار خودشون باشه ...
مهمونای شهرستان هم رفتند دیگه دورو برمون خلوت بود شهره

ادامه مطلب  

بعد از مدتها ،خاطره های من...  

با شروع هر سال تحصیلی ،یکی از کارهایی که باید انجام بدم یادگرفتن اسم دانش آموزان جدیده .
معمولا سعی می کنم که زود اسمشون رو یاد بگیرم و دلم نمی خواد که منتظرمرور زمان بمونم.
واغلب موفق میشم.گاهی همون جلسه اول اسم چند نفررویادمی گیرم ودیگه فراموش نمی کنم.
مخصوصا اگه اسم خاصی باشه.مثلا اسم یکیشون "سوره " ست.من خیلی خوشم اومدازین اسم.
و دیگه میشناسمش .ولی خب برای شناختن همه ، یه مدت وقت لازمه.
امسال توی یه کلاس پایه هفتم، وقتی برای اولین باراسامی ر

ادامه مطلب  

Baba  

میخوام مثل بچه ها بنویسم، آره عمدا مثل بچه ها. بابایی خوبم... انقدر دلم برات تنگ شده که نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم. همیشه گفتم این همه دور بودن برام سخت نیست و اصلا چه اهمیتی داره این وابستگیهای خونی و کوفت و زهر مار؟ ولی امشب برای خودم مینویسم که چه قدر دلتنگ بوی تند پیرهنت هستم. دلتنگ سر گذاشتن روی سینت و خوابیدن با صدای قلبت. دلتنگ بحث در باره ی تمام رمانهایی که خوندی و خوندم. شعر فروغ و اون سیب دزدیدن حمید مصدق از باغچه ی همسایه. دلتنگ سهر

ادامه مطلب  

۱۰ نکته امنیتی IT برای سازمان‌های کوچک  

شروع یک کسب و کار هرگز کار سخت و ترس برانگیزی نیست اگر که مجرمان سایبری اجازه دهند تا کارها روند خود را پیش گیرند. از آن جایی که سایبر ابعاد جدیدی پیدا کرده و به وضعیت پیچیده تری تبدیل شده است، شروع یک کسب و کار نیاز به نکاتی است که باید عملی شوند، به عبارتی ساده، شروع کسب و کار بدون امنیت سایبری امکان پذیر نخواهد بود.مانند هر چیزی دیگری در کسب و کار، تکنولوژی و امنیت راه را برای رسیدن به اهداف باز‌‌‌‌‌‌‌‌ می‌‌کند. فقط کافی است که شما تصم

ادامه مطلب  

روی ماه خداوند را ببوس :)  

هو الحکیم 
 
یک داستان خوب :) ... موضوع: بحران فکری! ... شک! ... تردید در خدا! 
اگر به این مسائل علاقه‌مندین، چه معتقد و چه پرسش‌گر، از این کتاب لذّت خواهید‌برد! اگر علاقه‌ای ندارید، وقت خودتون رو تلف نکنین! چیزی از این کتاب عایدتون نمی‌شه! :))
وقتی که شروع به خوندن کتاب کردم، دیدم که شخصیت اوّل داستان، دچار این تردیدها شده. و محیطی که نویسنده این شخصیت رو در اون خلق کرده، طوری بود که فکر کردم که کتاب قراره تَه‌ش یه پایان خیلی منسجم یا یه جور جمع‌ب

ادامه مطلب  

چه سخته دل کندن!!!!  

هیچوقت فکر نمیکردم ی روزی از پدر مادرم بخوام جدا بشم!!!تنها چیزی که تو زندگیم هیچوقت منتظر اتفاق افتادنش نبودم این بوده که بخوام از شهر و دیار خودم برم...وقتی هم با همشهری خودم ازدواج کرده بودم هم کارش تو شهر خودمون بود و از همه مهمتر اینکه عاشق شهرمون بودیم!!!!
اما روزگار خیلی بازیها با آدم میکنه بعضی وقتا چنان قصه زندگی آدما ۱۸۰درجه!!!حتی تغییر میکنه که دهن آدم باز میمونه...خداکنه همیشه همه تغییرات زندگیمون،بالا پاییناش ته تهش به خوشی هاختم شه

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1 
تبلیغات
ورود به کانال تلگرام