تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


دل ساده من  

تو که رفتی به خدا از همه وحشت کردمآن همه خاطره را طعمه ی حسرت کردم
آمدم پشت سرت با غزلی تازه ولیتو نبودی و من احساس خیانت کردم
با دل ساده ی خوش باورم این بار فقطاز تو و نفرت این فاصله صحبت کردم
بعد تو حوصله همراه دلم رفت به بادبا خودم با در و با پنجره خلوت کردم
تو که رفتی گذر ثانیه ها کشت مرابه غم و غربت هر ثانیه لعنت کردم
آمدم پشت سرت شعر بخوانم برومهر کجا می شد و هر قدر که فرصت کردم
هی غزل گفتم و هی گفتم و آزار شدمبه همین بغض به دل مانده ام عادت ک

ادامه مطلب  

4  

پنج ساعت گریه کردم...پنج سال نداشتمت...پنج بار گفتم:اشتباه کردم،اشتباه کردم،اشتباه کردم،اشتباه کردم،اشتباه کردم...
که نرفتم...موندم تو این برزخ لعنتی...نرفتم از این شهر...
پایان خیلی چیزا بود در من این گریه ی ممتد...خیلی چیزا...
شاید حتی به مو هام هم پایان بدم...
به تو هنوز بلد نیستم چطوری باید پایان بدم،ولی یاد میگیرم...قول میدم...
 
+محکم بشین دلم
این دور آخره

ادامه مطلب  

 

در ره افتاد و من از دنبال ویشاد می رفتم بدی نی ، بیم نیدر پی او سیرها کردم بسیاز همه دور و نمی دیدیم کسیچون که در من سوز او تاثیر کردعالمی در نزد من تغییر کردعشق ، کاول صورتی نیکوی داشتبس بدی ها عاقبت در خوی داشتروز درد و روز ناکامی رسیدعشق خوش ظاهر مرا در غم کشیدناگهان دیدم خطا کردم ،‌خطاکه بدو کردم ز خامی اقتفا

ادامه مطلب  

 

همیشه سعی کردم
دل کسیو نشکندم
اما به خودم نگاه میکنم؛ تیکه تیکه ام
سعی کردم کسی رو توی غمهاش تنها نذارم
اما حتی هیچکس نفهمید من کی ناراحتم
سعی کردم با همه مهربون باشم
اما بعضی ها فکر کن من احمقم
همیشه دیگران روبخشیدم
اما فک کردن متوجه خطاهاشون نشدم

ادامه مطلب  

مال بد بیخ ریش خودت باید باشد...  

من اضافی ام... ترا به مقربانت، به خوبانت. به هر کس که دوست داری... به بزرگی خودت.. به رحمی که به آدم ها کردم و جایش زخم زدند... به مهری که نثارشان کردم و عداوت ورزیدنت.. به حمایتی که ازشان کردم و طردم کردند... مرا از این دنیای اضافی پس بگیر...
خواهش می کم...من هیچی غیر از اشک ندارم...هیچ..

ادامه مطلب  

 

بایک جمله ای که امروز گفتی ازاین روبه اون روشدم .. اولش سعی کردم تعجب وناراحتی وبپوشونم ولی فهمیدم که فهمیدی چقد ازدرون ناراحت شدم وباجمله ی عه چه خوب تموم کردم .. 
+ به این مشکلاتی که جدیدا روی قلبم پیش اومده توجه کردم ولی فک کنم مشکل قلبی نیست فقط ازاین مشکلات جسمی ایه که چندماه ادمو درگیرمیکنه

ادامه مطلب  

تمومش کن...خواهش میکنم  

از اول راه به تو توکل کردم، به تو سپردم، التماس کردم من بلد نیستم کمکم کن...
 
همه چیز برای من خوب بود، برای دل من...
 
اما خراب شد همه چی...بعد قضیه احمد باید بگم حتما حکمتی در کارت هست...حتما تو صلاح چیزیو می دونی و من نه.
فکر کردم بعد از سال ها، آدمی که واقعا می خواستم پیدا کردم...آدمی که واسه من کنار گذاشتیش..
 
حالا....به خداوندی خودت نمی کشم... دیگه نمی کشم... سال ها هیچ کسی نبود به دلم بشینه، یکی که نشست اینطوری شد... خراب شد... موندنی نبود... رفت... توکل ک

ادامه مطلب  

بارون پاییزی  

دیشب اون صدای باد اخر منو کشوند سمت تراس.
در رو که باز کردم بوی بارون تمام مشامم رو پر کرد.رفتم داخل تراس از بالا پایین رو نگاه کردم بارون تمام سطح زمین رو خیس کرده بود و یه راه باریکه ای از اب از یه فاصله ی دور پیدا بود.چه قدر خدا رو شکر کردم.بوی بارون رو نفس میکشیدم و برای پدر و مادرم و سلامتیشون دعا کردم.اخه میگن دعا زیر بارون صداش بهتر به گوش خدا می رسه.سوزِ سرما مجبورم کرد برگردم توی اتاق.
عالی بود دیشب.یعنی بارون حالمو بهتر کرد.
مرسی خدا جونم

ادامه مطلب  

بلاک  

یهو گفتم برم تو صفحش، کانتکتامو گشتم و اسمشو پیدا کردم، تا خواستم باز کنم دیدم عکس نداره، تعجب کردم، همینکه باز کردم دیدم نوشته the last seen a long tim...
دلم میخواد زنگ بزنم بهشو هرچی تو دهنم در میاد بهش بزنم. داد بزنم، فحش بدم دعواش کنم. دق و دلی همه اوناییکه ازشون شکایت دارم رو سرش خالی کنم. خب چر
چه چیز بدی در نگاه اول در من دیدی؟!
خدا بازم به دلم صبر داد و الان بعد از نیم ساعت آرومم
ممنونم خدا. شکرت

ادامه مطلب  

زمان  

داشتم به این فکر می کردم که سال 90 بود و من بلاگ زدم و یه سری دوست پیدا کردم و با چند تاشون رابطه عمیق پیدا کردم ولی هرگز اونا رو ندیدم.در اغوش نکشیدم و رنگ چشماشون رو هنوز نمیدونم.مدتهاست درگیر داستان های دیگه هستم و جای دیگه مینویسم....ولی امشب یهو دلم برای اینجا تنگ شد...حالا من در استانه 32 سالگی هستم و باز هم گره در هم.....کلا فصل پاییز من دچار یاس فلسفی هستم!!!!! تقویم ها و اینه با من لج دارن....به رخ میکشن که جوونی رو داری تموم میکنی....ولی من هنوز حس

ادامه مطلب  

 

میگم ای کاش اون فکری که توی ذهنمه اتفاق بیفته 
راستی اینم بگم امشب احساس کردم قدرت ذهنم زیاده 
می تونه افکارم رو به حقیقت تبدیل کنه 
توی مسجد نشسته بودیم یک پسر بچهاومد به زور از مامانش مفشاش و بگیره بره بیرون مامانه نمیذاشت 
داشتم به تصادف بچه فکر می کردم 
بعد یهو فکرمو منحرف کردم که این بچه بزرگه و می تونه از پس خودش بربیاد 
م قع شام یکی از خانوما خطاب به مادر بچه گفت نزدیک بود ماشین بچه اتو زیر بگیره شانس اورد....  
اسکیزوتایپال هم شدیم رفت..

ادامه مطلب  

زیر سنگ  

من اعتراف می کنم که بیمارگونه ترین شیوه علاقه داشتن رو دارم. 
در واقع این فضای مجازی یه کاری کرده که بتونی با سرچ دو تا کلمه یکی رو پیدا کنی و باز در مریض گونه ترین حالت ممکن بشینی به خوندن نوشته های جدیدش.
و بی اندازه ذوق کنی مثلا از فلان شعر سروده شده.
واصلا نخوای درک کنی که آقا جان تموم شده. خانم شما جا نداری تو شعرای جدید بنده. خانم ویلیمون کن. 
حالا همه اینا به کنار , دیشب خواب دیدم ( مدام هم خواب می بینم فقط ) که موهامو کوتاه کردم. تا بالای گرد

ادامه مطلب  

2  

همه رو پاک کردم جز اولی
حس میکنم خاطراتمو الان ب کل فراموش کردمو از نو شروع میکنم همه چیو
ساکویا کوچولوی عزیزم...دلم برات تنگ شده:)
ساده جان هوایت را کردم...
همه...دلم براتون تنگ شده:)
از نو مینویسم...
از نو...
از هدفم...
از آینده...
از حال...
حال خوب

ادامه مطلب  

وقت عشق  

هر کسی یه روزی رو انتخاب میکنه و من امروز رو انتخاب کردم. امروز رو انتخاب کردم تا دوست داشته باشم و دوست داشته بشم. امروز رو انتخاب کردم تا در قلبم پرنده ها بخونن و ستاره ها بدرخشن و صدای شرشر آب و جیرجیر جیرجیرک جاری باشه و هیچکس نتونه بیاد که دریچه های رو به غم رو باز کنه. امروز رو انتخاب کردم که من باشم و سکوت و تنهایی و عشق، تا تنها باشم. با تو باشم و با تو تنها باشم. امروز رو انتخاب کردم که در سکوت و لبخند، به تو نگاه کنم و از آنچه هستم و آنچه ه

ادامه مطلب  

روزی که رفت  

 
اینم از اربعین.
راستش کار بخصوصی نکردیم، جز استراحت!
دیشب، یکی قفل در حیاط رو، دااااااااغون کرده بود!
یکبار صبح رفتم سراغ درست کردنش، همه بسته بودند.
عصر هم یک دور زدم، باز همه بسته بودند!
نشستم دو تا قفل رو کردم تو هم و، یک قفل نو از توش در آوردم!
حس می کنم یکی، داره شیطنت می کنه.
اینکه اول دوربین ها مونو می دزدند، بعد یکی میاد و اینجوری قفل رو چرخ می کنه تو هم،
به نظرم یک نفوذ یواش یواش باید حساب بشه!
نمی دونم
حضرت علی می گه امنیت، نعمتی است که

ادامه مطلب  

 

یه حدیث خوندم نوشته بود این که از ضعف کسی خوشحال و یا از قوی بودن کسی ناراحت بشه این یه حسودیه.حسودی هم از بد ترین کارهاست....خودم توبیخ کردم.دعوا کردم .اما بعد ته ته دلم جدای حسرت یه ترس دیدم...ترس از تنهایی..لهذشدن تمسخر...حسرت

ادامه مطلب  

جک 20  

زنم زنگ زده داد و فریاد میگه:خاک تو سرت آشغال مگه من واست چی کم گذاشتم؟دلت به حال اون طفل معصوممون نسوخت؟چرا این کارو با من کردی؟منو میگی ۳تا سکته رو رد کردم بعدش خندید و گفت:...الکی مثلا بهم خیانت کردی…!!..به خدا یه لحظه فک کردم همه چیرو فهمیده

ادامه مطلب  

 

*عجب صبری خدا دارد !*
اگر من جای او بودم .همان یک لحظه ی اول ،که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،جهان را با همه زیبایی و زشتی ،به روی یکدگر ، ویرانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !اگر من جای او بودم .که در همسایه ی صد ها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ،نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم ، بر لبِ ، پیمانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !اگر من جای او بودم .که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین ،زمین و آسمان را واژگون ، مست

ادامه مطلب  

 

 
توی نانوایی منتظر دوتا نون ساده سنگکم بودم که با شنیدن 
حرفای شاطر و یکی از مشتریا تا مرز انفجار پیش رفتم.
طبیعتا تحمل کردم بلند نخندم بعد خونه که رسیدم خودمو
پرت کردم کف زمین و آی بخند...
 
+ نتیجه اینکه یک آدم الکی خوش خرید نرود بهتراست!!..
 

ادامه مطلب  

روز اول درس  

امروز 8 ک نه ساعت 9و نیم بیدار شدم..
بعدش کلی حمالی کردم و اتاق و مرتب کردم
و نواحی دیگر:/
26صفحه درس خوندم:/
پرخوری هم گزارش شده:/
با یونس کلی اهنگ خوندیم و مسخره بازی دراوردیم:/
الان سرم گیج میره:(
بابا عصبیه
اوه اوه
الان میخام عکس فائزه رو بکشم:)

ادامه مطلب  

 

جلوی آیینه ایستادم . میخواستم ریمل پخش شده ی زیر چشم هایم را پاک کنم . دیدمش . یک تار موی سفید . دستپاچه شدم . هول کردم . سرم را آوردم پایین . موهام را گشتم . چنگ زدم . چهارتا ... من امروز ، بیست و هشتم آبان نود و پنج چهارتا تار سفید توی موهایم پیدا کردم 
 
اینستاگرام :maryam.zando_o

ادامه مطلب  

 

امروز روزِ عجیبی بود. 
صبح تا ظهر به حدی افسرده بودم که فقط دوست داشتم خواب باشم و چیزی نفهمم. 
ظهر دوباره داشتم میخوابیدم که تلفن زنگ زد. کلاسِ پیانو افتاده بود ساعت 1. 
بدو بدو خودم را رساندم دانشگاه. فقط ده دقیقه از کلاس مانده بود. 
بعد از کلاس رفتم سلف. بچه ها نشسته بودند. مشکلِ سختی برای هادی و الهه پیش آمده بود، طوری که یک طرف صورت هادی از ناراحتی فلج شده بود. 
این وقایع را که دیدم افسردگی ام صد چندان شد. وقتی برگشتم خانه خودم را پرت کردم روی

ادامه مطلب  

شب گری هام1  

اومدیم خونه بابابزرگم دیگه خیلی مامان بزرگم اصرار کرد که برا شام بمونیم و موندیم دیگه
پاشد که بره غذا درست کنه منم رفتم موهامو شونه زدم و رژمو از کیفم دراوردم زدم به لبم
و رفتم تو اشپزخونه و کمک مامانوبزرگم کارش تموم شد و رفت بیرون منم یه اهنگ توپ 
گذاشتمو و شروع کردم که اشپزخونشونو تمیزکنم دیگه جارو کردم گردگیری کردم ظرفاشم
شستم و اومدم بیرون متاسفانه تلوزیونشون خراب شده بود دیگه رفتم سراغ کتابم و بعدم
اومدم وب کاش بابام زودتر میومد شام م

ادامه مطلب  

کلام رجایی...  

معلمی شغل نیست؛عشق است.اگربه عنوان شغل انتخابش کرده ای،رهایش کن واگرعشق توست مبارک باشد.....
من نیز اشتباه کردم که شغل معلمی راانتخاب کردم چون مسؤلیت ان خیلی سنگین است 
ولی اگرقرارباشد بار دیگرازادانه شغلی را انتخاب کنم،باز همین اشتباه را تکرار میکنم

ادامه مطلب  

...  

فکر می کردم تمام شده. فکر می کردم یک بخش از وجودم را کنده ام و انداخته ام دوری که بنشینم سر زندگی خودم. فکر می کردم خوبم. خوب بودم از روز اول پاییز تا حالا خوب بودم. اما تمام نشده بود. تمام نمی شود. چیزی در من شکسته، بخشی، باوری که التیام یافتنی نیست. تمام شدنی نیست. ناگهان بی بهانه ای می شود یک بغض میانه ی خیابان و بعد تمام روز اشک می ریزی یا میخوابی یا اشک میریزی یا میخوابی یا اشک میریزی که هی بپرسند چی شده؟ چیزی نشده. چیزی که نباید می شد یک سال پی

ادامه مطلب  

 

دو روز تموم منتظر بودم که زندگیم روبه راه شه 
گند خورد وسطش 
خودم با انگشت کج و کوله ام گند زدم
حالا واقعا کجاست؟
++++++++-+++++
من باورم نمیشه همچین غلطی کرده باشم 
لعنت به نگرانی
اخه چرا ؟ چرا اینکار کردم 
الان پشیمونم :((
شاید اگه اینکار نمی کردم از بیخبری بیشتر پشیمون میشدم
 

ادامه مطلب  

93  

دیشب تو خوابم بودی...
اولین بار نبود...
ولی...
بغلت کرده بودم...
محکم...
با تمام تنم...
بادستام...
شونه هاتو لمس می کردم...
حس می کردم...
 
 
 
پی نوشت: فکرشو بکن...!!!
پی نوشت2: یا خدا...یعنی تو یه روز اینا رو بخونی...باور می کنی هر دفعه که میام اینجا تموم تن و بدنم می لرزه!

ادامه مطلب  

10  

امروز صبح که از خاب بیدار شدم تصمیم گرفتم شله زرد درست کنم و بیارم برا رضا که توم بخوری
درست کردم و به بهونه درس خوندن روز جمعه ای اومدم سرکار.اما تو نیومدی!
تا عصر که رضا هم دیروقت اومد و من فکر کردم نمیاد و شله زرد رو خوردم،و وقتی که شب شد و تو یه لحظه رد شدی و من دیدمت چشمم منتظر موند.آخرم یه لحظه رد شدی فقط و سر برنگردوندی
چی بگم؟
دلگیرم مثل همیشه ازت...

ادامه مطلب  

به عشق تو، به هواخواهیت، همیشه سینه سپر کردم  

 
به عشق تو، به هواخواهیت، همیشه سینه سپر کردمنه فکر سود و زیان بودم، نه اعتنا به خطر کردم
زمانه خسته شد از دستم، زمین شکسته شد از گاممکه کوچه کوچه ی دنیا را پی تو زیر و زبر کردم
مرا نباشد اگر کامی، بس است دانه ی بادامیبه جز دو چشم تو از عالم، خوشم که صرف نظر کردم
خودم به خیل رقیبانم، سرودم از تو و افزودمکه هرکه از تو و از حُسنت خبر نداشت، خبر کردم
نه شعرهای پریشانم به درد خورد و نه ایمانمشبی به موی تو، دستانم اگر رسید، هنر کردم
کدام مرد به درد ع

ادامه مطلب  

هنگامه بیست و هفتم  

یه وقتایی آدم بی دلیل ،بی بهونه ،بدونی که بفهمه چرا دلش برا یه لحظه ای تنگ میشه ...
جاده ساحلی رو آروم می آمدم سمت فرودگاه.میدونستم چند دقیقه دیگه میشینه.نمیدونم به چی فکر می کردم.ولی یادم دنبال یه کلمه می گشتم.چراغ هواپیما مثل یه ستاره تو دل افق تاریک دریا نمایان شد
خیره بودم به چراغ .میدونستم تو داخل همین هواپیمایی.با خودم فکر کردم کی رو داره می یاره.
وقتی از رو سر ماشین رد شد و پشت دیوار دو متری پایگاه به سمت باند گم شد تو نگاهم، دنده رو سنگین

ادامه مطلب  

 

دیشب اومدم اینجا و تایپ کردم که " برایِ حالِ جسمی ـم دعا کنید " ولی آخرش همه ـشُ پاک کردم و بیخیالش شدم .ولی الان با یه بدنِ تاحدودی سوخته . با پاهایی که نمیتونم راه برم . با یِ بدن لِه و داغوون اومدم بگم که برایِ حال جسمی ـم دعا کنید کِ من دااااغووونم .. :((

ادامه مطلب  

جگر فروشی ابولیاغی:\  

دیگه شاعر شدم یکی یکی بیاین جلو 
روم قاتل دورم واسه خوردن سرم انگا خورشت پلو
 ول کن بابا تش تهیه 
ولی میفروشم براش من کلیه
تخته گاز 
چون نوبت منه
جف شیش برام میاد رو تخته تاس
میزنم علافای هرزو بدون داس
یه دونه باش ولی دوطرفه 
جاده نساز ولی قیرسازی داشته باش
دوغ بودم از گرمای شعرم
 شدم چن کیلو ماست
ردیفو خواست 
ولی قافیه نداشتم بنشونم پیشش پس بیوه شد
توی جامعه ی دورش واسه همه دیده شد
مث سرباز نبود بشه مهره یه طرفه
بدون برگشت
این راهمه مثل اون د

ادامه مطلب  

 

از میدان اختیاریه تا خانه پیاده آدمغم داشتمباید با راه رفتن خالی میشدسر راه برای مادر گل خریدمخوشحال که شد تمام غمم را فراموش کردماز شخصی غمگین بودممیخواهم دیگر خودسانسوری نداشته باشم دارم بنای زندگی خطرناکی در اینده را از اکنون مینهم ...خدا با من است ... همین کافی ست :)خدایا دستم رو بگیر و اگر من هم ولت کردم ، تو من رو رها نکن ...

ادامه مطلب  

اشق چیز بدی بود  

عش چرا اش؟تباه کردم چه را؟چه را؟خودم را به چه خوش کردم؟می دانستم اشتباه می کنماما لازم بودیه ظلم به عش چرا؟اش؟مرتبه ایی برای تباه کردنتو خیلی عاقلینه تو خیلی زرنگی این همه دروغحال مرا بهم می زند دلم خوش بود می دانستم اشتباه می کنماما سنگ جذب اش بود
مهره مارش بودنه خودش
پا نویسگویش اش و عش به صورت عادی تلفظ گردد

ادامه مطلب  

عادت کردم...  

 
من عادت کردم کسی نگرانم نباشه...عادت کردم کسی سراغم رو نگیره...کسی نازم رو نکشه...عادت کردم تنهاباشم تابعدکسی منت محبتشو روم نزاره...عادت کردم به خیلی ها سرنزنم و پی خیلی کارا رو نگیرم...عادت کردم شب ها بدون شب بخیر بخوابم...عادت کردم منتظرتماس کسی نباشم...عادت کردم دلتنگ بشم و دلتنگم نشن...عادت کردم بی دلیل بخندم و بادلیل گریه کنم...عادت کردم بفهمم و فهمیده نشم...عادت کردم زندگی نکنم...سخته ولی عادت كردم...
 

ادامه مطلب  

و خداوند زن را آفرید  

قصدم نوشتن بود اما حرف دل طومار طومار از جنس نگفته ها بود ولی هر چه فکر کردم مگر میشود و باید خلاصه نگاشت ولی آخر در کتم نرفت و دیدم نگفتن به زه ایجاز
خلاصه همین بس که قناعت کردم به یک جمله که حال و روز این روزهای مرا با خود دارد
" و خداوند زن را آفرید تا مایه سردرگمی و ندانم چه کنم  مردان باشد"

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1