تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


شعر حضرت رقیه خاتون سلام الله  

چشمهای خرابه روشن شد،السلام علیک سر،بابا
 می پرد پلک زخمیم از شوق،ذوق کرده است این قدر بابا
در فضای سیاه دلتنگی،چشمهایم سفید شد از داغ
 سوختم،ساختم بدون تو،خشک شد چشم من به در بابا
این سفر را چگونه طی کردی؟،با شتاب آمدی تنت جا ماند
 گاه با پای نیزه می رفتی،گاه گاهی به پای سر بابا
از نگاهم گدازه می ریزد،اشک نه خون تازه می ریزد
 سینه آتشفشانی از داغ است،دخترت کوه خون جگر بابا
گوشه ی این قفس گرفتارم،شور پرواز در سرم دارم
 تکه ای آسمان اگر باشد

ادامه مطلب  

 

      
 
به سراغ من اگر می آیید با یه سبد بزرگ میوه بیایید و دل ما شاد کنید ... :)
 
+ طعم پاییز و زمستون
+ با دستای یخ زده و کثیف از نارنگی هایی که بابا همین الان برات خریده  پوست بکنی و طعم خاصشو تا ته دلت حس کنی و ... :)
فک کنم دوس داشتن یه جورایی شبیه این طعم و این لحظه باشه :)
+ یا مث وقتی که بابا انار خریده باشه و نشسته باشین تو سرمای زمستون کنار بخاری ... تو انار دون کنی براشون و بابا انار رو آب بگیره براتون و حرف بزنین و خنده باشه رو لبتون ... سرخ باشه دل

ادامه مطلب  

2 خاطره از شهيد همت  

مثل بقیه كشاورزها
 
پاچه های شلوارش را تا می زد تا زیر زانو، آستین هاش را هم تا آرنج! مثل بقیه كشاورزها. نمی دانم مرزبندی زمین ها را دیده اید یا نه. خیلی باریكند و راحت جا به جا می شوند. آن موقع ابراهیم ده دوازده سالش بود. هر سال موقع كشت و درو می رفت سر زمین. اگر یك سال می گفت نمی توانم، بابا جون می ماند چه كار كند. موقع درو، به گندم های لب مرز كه می رسیدیم، ابراهیم می رفت روی مرز می ایستاد. دلش نمی خواست محصول زمین های كناری با محصول زمین بابا جون ق

ادامه مطلب  

آنچه دیشب گذشت  

دشب خیلی حال و حوصله نداشتم داغون بودم از نوع خیلی بدش .... 
داشتم تو اتاقم فیلم نگاه می کردم و در شرف خواب بودم که دیدم یک صدای نهیبی 
می آید ..... فکر کردم کامیونی چیزیه .... چشمتون روز بد نبینه دیدم دارم میلرزم ....
بله زلزله بود ....
بسیار بسیار ترسیدم ..... قلبم انقد تند تند میزد که نگویید و نپرسییییید ..... 
بدو بدو رفتم پایین پیش مامان اینا که پیش هم باشیم ..... 
رفتم اتاقشون دیدم دارن خروپف می کنن ..... 
حالا من ! شب ! اتاق تاریک ! خروپف مادر و پدر گرامی ! بر

ادامه مطلب  

روز اول درس  

امروز 8 ک نه ساعت 9و نیم بیدار شدم..
بعدش کلی حمالی کردم و اتاق و مرتب کردم
و نواحی دیگر:/
26صفحه درس خوندم:/
پرخوری هم گزارش شده:/
با یونس کلی اهنگ خوندیم و مسخره بازی دراوردیم:/
الان سرم گیج میره:(
بابا عصبیه
اوه اوه
الان میخام عکس فائزه رو بکشم:)

ادامه مطلب  

جشن تولد مامانی  

سلام دخترم
دیشب برای مامانی جشن تولد گرفتیم. کلی به همه ما خوش گذشت. مامانی 33 سال رو تموم کرد و رفت توی 34 سال. بابا بزرگ و مامان بزرگ و دایی رضا چهار دست بشقاب آرکوپال خریدن تا سرویس ما کامل بشه. دایی امیر و گلشن و متین هم یه دستگاه بخور سرد گرفتن. خیلی هدیه های اونها برای ما عالی هستند. کلی هم عکس و فیلم گرفتیم که یکیش رو برات گذاشتم.
 
پنجشنبه 95/08/20 رفته بودیم نمایشگاهی که دایی امیر هم توش غرفه داشت. دایی یه ایده خیلی خوب داره که اگه اجرا بشه خیلی

ادامه مطلب  

 

     
 
+ با تشکر از مریم که واسم غذا آورد
با تشکر از مامان که واسم ترشی درس کرد و بابا که مواد اولیه رو خرید و محمد رضا که به مامان کمک کرد :)
+ با تشکر از خودم که دیروز وقتی دلم گرفته بود رفتم بیرون و سبزی خریدم و امروز با حوصله تمیزشون کردم! ( بادرنج و پیازچه ی عزیز !)
+با تشکر از تنهایی ِ آروم ِ اتاق و آواز دستان _ تصنیف باران (آواز دشتی)
+ با تشکر از خدای ِ مهربان...

ادامه مطلب  

رنگی رنگی!  

داشتم موهامو میشُستم احساس کردم سرم گیج میره، با چشای بسته؛ درجا نشستم.. بعد که دیدم خوبم پاشدم به ادامه زندگی! که باز حموم چرخید سعی کردم تعادلمو حفظ کنم یا از یه جایی بگیرم که نرسیدم.. فک کنم پامم سُر خورد شایدم نه،با سر و صدای زیاد ولو شدم کف حموم، چن تا شامپو  و اینام با من افتادن، دستم چنان درد گرفت که احساس کردم شکست  بدترش این بود که بازم چشام سیاهی می رفت.. تنها کسیم که خونه بود داداشم بود |:  هی درو میزد که چی شد؟ خوبی؟ درو باز کن و ...
گفتم

ادامه مطلب  

حال خراب دیشبم  

بدترین شب زندگیم دیشب بود...:(
به حد مرگ رسیده بودم.بیشتر از20بار از خواب پاشدمو بالا اوردم تا ساعت5صبح که بالا
اوردم دیدم باباومامانم دارن بلند بلند میگن فاطمه فاطمه بابام خودشو زودتر رسوند و گفت
فاطمه بابا چطوری؟!وقتی دید حالمو گفت امپول دارم بیارم بزنی منم شروع کردم گریه کردن 
که نه امپول نمیزنم رفت یه قرص برام اورد و خوردم بعدم کمک کردن که بیام پایئن و کنار 
خودشون بخابم...درد من اینا نیس،درد من چیز دیگس...:(

ادامه مطلب  

منصور قیامت: خوشبختی گاهی آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش، که حسش نمیکنیم!  

منصور قیامت:خوشبختی گاهی آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش، که حسش نمیکنیم!
چایی که مادر برایمان میریخت و میخوردیم، خوشبختی بود.دستهای بزرگ و زبر بابا را گرفتن، خوشبختی بود. خنده های کودکیهامان، شیطنت ها، آهنگ های نوجوانیمان، خوشبختی بود.
اما ندیدیم و آرام از کنارشان گذشتیم، چای را با غرغر خوردیم که کمرنگ یا پر رنگ است، سرد یا داغ است. زور زدیم تا دستمان را از دست بابا جدا کنیم و آسوده بدویم.گفتند ساکت، مردم خوابیده اند و ما غرغر کردیم و توپم

ادامه مطلب  

خاطرات  

امروز به یاد شیطنت بچگیا وقتی برای نهار میومدیم خونه با فرزانه و کبری بودم که یه  هوکبری در یه خونه رو زد و فرار کرد و مام عین این نمی دونم عین چی پا به فرار گذاشتیم تا رسیدیم خونه از بس خندیده بودم نفسم بالا نمیومدرضا برگشت گفت حالا اینا هیچی از تو بعیده گفتم بابا من که نزدم اینا بودن منم مجبور شدم بدوم ...بعداظهری همه دور هم بودیم  بعد نهار اومدم یه پست گذاشتم که از تو اتاق کشیدنم بیرون و فک نمی کردم ثبت شده باشه میگن تو چی کار می کنی عصری کلی

ادامه مطلب  

.....  

با عرض سلام و تسلیت  
امیدوارم همتون خوب خوب باشید و دعاهاتون مورد  قبول درگاه ایزد حق تعالی قرار گرفته باشه . 
طی مذاکرات با آقای پشی خان و اینکه ازشون خواستم تغییری در رفتارشون بدهند 
باورتون نمیشه انقده تغییر کرده که دیگه فکر می کنم نمی شناسمش 
دیشب بهش گفتم دلم برا مهدی بداخلاقم تنگ شده ..... 
اما از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون خیلی خوش میگذره .... 
انقدر مهربون شده .... شب ها اصلا" دعوا نمیکنه بگه خوابم میاد .... اصلا خیلی آروم شده 
هااااا

ادامه مطلب  

ذلتنگم آقاجون  

قدم قدم با یه علم ایشالله اربعین میام سمت حرم
با مدد شاه کرم ایشالله اربعین میام سمت حرم
میباره اشک چشمام نم نم رو دوشم کوله بار حضبر
میبینم هرکی رو این روزها داره آماده میشه کم کم
سختی راحت میشه تو این راه  منتظر مونده بودم چند ماه
راهی میشم با یه سربند لبیک یا اباعبدالله
قدم قدم با یه علم ایشالله اربعین میام سمت حرم
با مدد شاه کرم ایشالله اربعین میام سمت حرم
 
 
حال من احسنُ الحوالِ زیارت افضلُ العمالِ
کوری دشمن ها این حرکت با شکوه تر میشه

ادامه مطلب  

لیوان مامانی شکست  

سلام نی نی جون. مامان از وقتی تو اومدی یه کوچولو حال نداره. دایم فشارش پایینه و احساس خستگی میکنه. 
امشب رفته بودیم خونه بابابزرگ تبریزیت. کوفته بادمجون خوردیم که خیلی خوشمزه بود. آش هم خوردیم که اون هم خیلی خوب بود. اما بعد از شام مامانی حالش خوب نبود. به همین خاطر زود برگشتیم. وقتی رسیدیم خونه مامانی رفت آب بخوره که یهو دااااررررققق لیوان مامانی از دستش افتاد و شکست. خود مامان هم کلی ناراحت شد. من هم کلی دلداریش دادم که بابا بیخیال اشکال ندار

ادامه مطلب  

باروووون  

بعد از یه تابستون خسته کننده و بعد از چند ماه تهران بارون اومد....همین چند لحظه پیش قطع شد....پنجره اتاقم بازه همه چراغا خاموشه فقط نوره لب تاپ اتاقو روشن نگه داشته...بوی بارون میاد تو اتاقم...خیلی این حسو دوست دارم...مامان و بابا خوابن...الان میتونم برم ماشینو روشن کنم برم یکم شب گردی ولی هم خطرناکه این موقع شب هم اگه دره اتاقو باز کنم مامان اینا بیدار میشن...شبایی که بابام بیداره مخصوصا تو پاییز و زمستون هروقت که بارون میاد میریم شب گردی اهنگو تا ت

ادامه مطلب  

دلبری از تو ، دلبستگی از من :)  

تضمینِ یه رابطه که به ماهگرد گرفتن و سالگرد گرفتن نیست جانـــــمبه خودنمایی و منم منم کردن و گندِ عکسِ دونفــره رو درآوردن تویِ فضای ِمجازی هم نیست
تو بوق و کرنا کردن و به همه فهموندن که " آره، مثلا ما خیلی باهم خوشیم " هم نیست دوست داشتن یعنی تا بوقِ سگ سرِ کاره ،پلکای خسته اش رو به زور باز نگه میداره  اما از خیرِ دو دقیقه حرف زدنِ آخر شب باهات نمیگذره با پز دادن با پولِ بابا و پارتی رفتنای شبانه و بریز و بپاشای سخاوتمندانه نمیشه دوست داشتنُ

ادامه مطلب  

کی مرد شدم  

کی مرد شدم
چرا یادم نمی یاد
کی قول دادم من هم زن باشم هم مرد
تمام ظرافت هامو یادم رفته
صبح که بیدار می شم موهامو با کش سفت می بندم پشت سرم
و می شینم سر کارم
گاهی یادم می ره غذا بخورم
از گرسنگیم می فهمم ظهر شده 
گاهی سر بر می گردونم می بینم باید بدوم برم مطب
ته تهشم هیچی 
خودم هیچی
کاش لااقل امنیتی داشت این کار کردنم برای خودم
من کی مرد شدم
من دختر یکی یدونه بابا
حالا کارایی می کنم که باورم نمی شه
همه به من تکیه می کنن
عجب قدرتی دارم هنوز سرپام
قدرت

ادامه مطلب  

پیکنیک حیاط  

سلام عزیزم. امروز خیلی روز خوبی بود. البته برای مامان بهتر بود. چون بابایی صبح بلند شد رفت سرکار. تا ساعت دو سرکار بودم. بعد رفتم خونه بابا جون. اونجا غذا خوردیم بعد مامان لباس پوشید که بره عروسی. اما لباس اولش به خاطر تو بهش نمیومد. میدونی چرا؟؟؟ چون شکمش یه کمی گنده شده آخه. تو شکمش رو بزرگ کردی عزیزم. من هم اومدم خونه و منتظر مامانی شده. وقتی مامان اومد به پیشنهاد خوب داد. گفت برم توی حیاط پیکنیک بگیریم. خربزه، گردو، نون و پنیر و زیرانداز برداش

ادامه مطلب  

نمیخوام!  

من هیچی بلد نیستم,هیچی... ی دختره خل ه شیطون ه مغرورم ک هیچی بلد نیست و فقط آدمای دور و برشو پر میده.. رفتم پیج دوس دختر محمد,انصافا و وجدانا دختره سبزه تیره تیره س,دماغش کشیده و بزرگه اما ب خودش میرسه,از محمدم بزرگتره ها ولی رفتم دیدم کاری کرده ک واسش تند تند چیز میز کادو خریده,ی ساعت خریده برده واسش با دوتا حلقه بعدم نوشته ماهگردمون مبارک! 
عکسای محمدو رو پروفایلش تو تلگرام میزاره! این دختر ننه بابا نداره؟ نداره ک بگن اینا عکسای کیه گذاشتی؟ حال

ادامه مطلب  

 

-دارم به این فكر میكنم واسه یه آدم هركارى میكنی و همه جوره معرفت به خرج میدی و ... هی م میگه من برات جبران میكنم، بعد پاش كه میفته قدم از قدم برنمیداره برات، حتی واسه كوچیك ترین چیزی-من هیچ وقت وقتی از كار كسی ناراحت میشم بروز نمیدم فقط یهو از این رو به اون رو میشم و یه جوری میرم توو لاك خودم كه همه هی میپرسن چت شده یهو منم میگم هیچی و نمیگم چرا، بعد همون آدم طلبكار میشه كه چرا باهام سرسنگینی و اینا، منم باز هیچی نمیگم و میگم نه اصلا اینطور نیس، اص

ادامه مطلب  

و اما محرم...  

 
#سوگنامه :محرم آمد و دل در تب افتاد به جانم سوزش خشک لب افتادطنین گریه شش ماهه ای باز  به گوش عرشیان ، روز و شب افتادبه تیر و نیزه و شمشیر غفلت تن  مه پیكری از مركب  افتادبه دست خصم دون ، دست و سر و تن رقابت در مقام و منصب افتاد سرآغاز شقاوت لحظه ای بودكه تخم  كینه ، اندر مذهب افتادبه صحرای عطش ، آتش جلودارفرات از بخت بد ، در غم گرفتارهوا غمبار و گرما بی مثال است زمین و آسمان ،خشك است وتب دارصدای شیهه اسبان دشمنوداع جانگداز شاه و سردارنگاه كودك

ادامه مطلب  

اعلام اسامی دانش آموزان ممتاز پایه ی هفتم و هشتم و نهم  

اسامی دانش آموزان برتر در درس عربی                                     دبیر: خان بابا
کلاس 7/1                     میانگین کلاس: 17/85
مریم ادیبی- آرمیتا اسلامی- نگار اکبرزاده- بهار باغانی- هلیا برجی- لیلا برزگر- شینا بشیرپور- ساناز بیات- زهرا حدادی- هلیا خوراک چی- آرمیتاخوشنود- گلسا ذوالفقاری- فاطمه رضوی- زینب رمضانی- پانیذ زعفرانیه- خورشید عزیزی- نیایش فرزام- عاطفه فرمحمدی- آریس قهرمانی- آریانالطیفی پور- ارشین نوزاد
کلاس 7/2            میانگین کلا

ادامه مطلب  

خاطره هایی از شهید سیدباقر علمی  

اول خودت دوم کسی
بچه ها در جبهه برنامه شهردار روز را اجرا می کردند و یک نفر هر روز صبح مسئول صبحانه- ناهار و شام می شد. آن روز نوبت من بود. سید باقر گفت هر کس که شهردار می شود باید سه حدیث بگوید. گفتم سید من ذهنم یاری نمی دهد، این برنامه را از فردا اجرا کنید. سید گفت نمی شود باید از همین امروز اجرا شود. بعد از خوردن صبحانه گفت: حدیثت را بگو. گفتم: حدیثی ندارم. گفت: باید حتماً بگویی. من هم گفتم: امیرالمؤمنین علی (ع) می فرماید: یک سوزن به خودت بزن و یک جوا

ادامه مطلب  

نشد که بشه  

چی شد یهووووو ؟ 
42 تا بازدید کننده ؟ 
این چه عددیه دیگه ؟ 
یا آمار گیرم چت زده یا پشی ؟ 
نه فکر نکنم رفت بخوابه آخه ...... 
حالا هر چی ممنون از این همه بازدید ..... 
نشد آقا جون نشد بازم نشد ..... اصلا از دلم نیومد .... 
نمی تونم .... نمی شه ..... 
یعنی پریسا خاک بر سرت با این اراده ات ..... 
اینطوری به  خودت گول داده بودی ؟ 
فکر کنم فهمیدین چی کار کردم بازم ....
بلافاصله بهش پیام دادم .... 
خواستم اول معذرت خواهی کنم .... 
بد باهاش صحبت کرده بودم .... اما دوباره آشتی کر

ادامه مطلب  

خاطراتی از شهید ابراهیم هادی  

 حدود سال 1354بود که مشغول تمرین بودیم که ابراهیم وارد سالن شد و یکی از دوستان هم بعد از او وارد سالن شد و بی مقدمه گفت: داداش ابراهیم ، تیپ وهیکلت خیلی جالب شده.وقتی داشتی تو راه می اومدی دوتا دختر پشت سرت بودن و مرتب از تو حرف می زدن،شلوار وپیراهن شیک که پوشیده بودی و از ساک ورزشی هم که دستت بود، کاملاً مشخص بود ورزشکاری.ابراهیم با شنیدن این حرفها یک لحظه جاخورد. انگار توقع چنین حرفی را نداشت و خیلی توی فکر رفت.ابراهیم از آن روز به بعد پیراهن ب

ادامه مطلب  

یک بنــد انگــشت  

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
 
توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟
پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟»
وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛
تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن.
بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود.
رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛
بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو

ادامه مطلب  

پیاده آمدم آقا  

 
پیاده آمدم آقا
 
من از دیار دلیران ، پیاده آمدم آقا        به پاس خون شهیدان ، پیاده آمدم آقا
به یاد مادر و بابا ، و یاد جمله عزیزان       من از شمال و ز ایران،  پیاده آمدم آقا
 
به لطف خالق یزدان، پیاده آمدم آقا        به عشق شاه شهیدان، پیاده آمدم آقا
به یاد ناله زینب ، و اشک دیده طفلان         ببین دو دیده گریان ، پیاده آمدم آقا
 
برای دیدن رویت، پیاده آمدم آقا           به عشق خیمه و کویت، پیاده آمدم آقا
تویی جراغ هدایت ، منم که گمراهم  

ادامه مطلب  

 

بغض،
غم،
چه فایده داره؟
چه فایده داره من همه اینارو اینجا بنویسم؟
چه فایده داره وسط خنده هام یهو از دلتنگیت اشک بیاد به چشمام؟
بیا بگو بهم
بیا بگو که این زندگی بدون دیدنت چه فایده ای داره؟
نه بزار خودم میگم
هیچ فایده ای نداره
هیچی دیگه فایده نداره
دیگه این دل من درست بشو نیست
دیگه این زندگی کامل نمیشه
دیگه هیچ وقت منه سابق برنمی گرده
کسی که یه زمانی 
با کلی شوق و ذوق اینجا می نوشت
کسی که با این وبلاگ نوشتنو یاد گرفت
با کلی امید و آرزو دستاشو  ه

ادامه مطلب  

 

-من چی نشون میدم در ظاهر؟این كه خیلی روشن فكر و آپ توو دیتم! كه كلا راحت باشا، با هر كی میخوای برو و بیا، با هر كی میخوای حرف بزن، من نیستم عیب نداره با بقیه برو بیرون خوش بگذرون، مهمونی برو بی من، بگو و بخند با همه و گرم بگیر، ولی اینا همش مال اون موقع س كه برام مهم نباشی، اگه مهم بودی همه این آزادی ها رو از طرف من داری ولی خیلی بیجا میكنی لش بازی در بیاری! نیشتم جمع كن توو برخوردت با دیگران! -اینجا برو اونجا نرو، آرایش نكن، اینو نپوش، بیرون نرو، ع

ادامه مطلب  

 

یک کویرِ نمکی هم سیرجان هست که برایم چیزی کم از بغل رسول ندارد. به همان اندازه در من شور داستان بر می‌انگیزد. ماه که کامل باشد کفه خیرآباد باشم یک رمان می‌زنم زیر بغلم وقت غروب مهتاب، برمی‌گردم. رسول یک‌بار همراه من آمد، کفه نمک. پاییز بود و جادوی شگفت‌انگیزی زمین و آسمان را در بر گرفته بود. گفت: عجب جایی! محشره! گفتم: آره بی‌نظیره... کلی داستان میشه از توی بغلش بیرون کشید... چشمهایش را ریز و درشت کرد تا بتواند فاصله‌مان را تا انتهای دیدش تخمی

ادامه مطلب  

پاورفول  

دیدین یه موقع ها آدم همش حس میکنه عاشقه ولی نمیدونه عاشق کی ؟:-) :-) :-) 
الان من اینجوریم...
شاید به خاطر بارونه...
خخخخ...دومین تهدید هم از طرف مادر گرامی دریافت شد
من رشتم تئاتر بخش طراحی صحنه اس دیگه با بچه های سال بالایی حرف میزدم میگفتن برو از الان شروع کن تئاتر بازی کردن ...خودمم خیلی دوست دارم ...خب ما واحدای بازیگری هم داریم ...
مامان من حالا تو همون صد سال پیش مونده اوندفعه یه دستی زدم بهش که ببینم نظرش چیه راجب به بازی کردنم میگه اول اسمتو از تو

ادامه مطلب  

 

وضاع خوب نیس،هرچند،بدم نیس،اما قسمت مزخرفی داره،خسته و له که باشم نمیدونم چرا بیخودی یاد اشتباهام می افتم،یاد تو می افتم
یکم حتی خنده داره،بقیه خودشونو گرفتار و مشغول میکنن که یادشون بره،من اگه زیادی مشغول باشم تازه همه چی یادم میاد
امروز وقتی خانم سرپرست،مدیر،کوفت،زهره مار یا هرچی برگشت گف خوبه منتها من کار تمیز تر میخوام،من استانداردم خیلی بالاس وفلان،ضمن اینکه عمیقا دلم میخواس مقوا و قیچی رو پرت کنم تو صورتش و بگم به جهنم یاد تو افتا

ادامه مطلب  

830)خدمات درمانی  

انصافا همه چیزم گردن دولت نندازیم
خودم بیراهه رفتم
خودم نمی دونستم چه غلطی می کنم
منظورم
زمان
هجده سالگیمه
وقتی تو کنکور سراسری مجاز به انتخاب رشته در تربیت معلم هم بودم
ویه دونه هم از اون رشته ها انتخاب نکردم
چون .....ادامه ی چون در ادامه ی مطلبه
شرح این چون موضوع رابه بیراهه می برد بردمش ادامه ی مطلب ،،
 
خلاصه چی شد یاد اینا افتادم :
امروز ساعت دوازده  ظهرتلفن اتاقم که به اسم مامانه زنگ زد
سلا خانم ب هستین
خانم ب من نبودم
مامانم بود
ول

ادامه مطلب  

((عــــــــاشــــــورا))  

خـدایــا هــر چه گـل دادی، بــرایـت پرپر آوردم
نـشـان گل مـگـیــر از مـن، کـه از آن بهتر آوردم
یکی از آن  یکی بـهــتـــر یکـی سردار و
سرلشگر
خـدایــا چـاره ام چــون شد، به جنگ کافر آوردم
دل از مـن برده ای یا رب، شدم عاشـق به درگاهت
دلـی دارم کـه آن را هـــم، بـه ســوی دلبر آوردم
قـسـم بـر ظـهـر عـاشـورا، نـمـازم شد نیاز اکنون
خـدایــا گـر نـمــاز آرم، تــو گـوئـی گوهر آوردم
زنـان و دخـتـران امروز، همه عطشان و بی سامـان
تــرک دیـــــده لبا

ادامه مطلب  

اخبار روز رایگان.  

 
 
 
✨ یاحسین(ع) ✨
الْسَلاٰمُ عَلَیْكَ یَا أبا عَبْدِ اللهِ وعلَى الأرواحِ الّتی حَلّتْ بِفِنائِكَ ، عَلَیْكَ مِنِّی سَلامُ اللهِ أبَداً مَا بَقِیتُ وَبَقِیَ اللیْلُ وَالنَّهارُ ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهْدِ مِنِّی لِزِیَارَتِكُمْ ،السَّلام عَلَى الحُسَیْن ، وَعَلَى عَلیِّ بْنِ الحُسَیْنِ ، وَعَلَى أوْلادِ الحُسَیْنِ ، وَعَلَى أصْحابِ الحُسَینِ.
چرا فقط برای امام حسین (علیه‎السلام) روز اربعین تعیین شده و برای امامان دیگر و

ادامه مطلب  

آهنگ های وحید حیدری  

آهنگهایوحید حیدری 
  ۱ ــ دانلود آهنگ   الله یارم
  ۲ ــ دانلود آهنگ   آمارا
  ۳ ــ دانلود آهنگ   امیری ۱
  ۴ ــ دانلود آهنگ   امیری ۲
  ۵ ــ دانلود آهنگ   امیری ۳
  ۶ ــ دانلود آهنگ   عزیز نازنین
  ۷ ــ دانلود آهنگ  امام علی (ع)
  ۸ ــ دانلود آهنگ  امام مهدی (ع)
  ۹ ــ دانلود آهنگ   امام رضا (ع) ۱   
  ۱۰ ــ دانلود آهنگ   امام رضا (ع) ۲
  ۱۱ ــ دانلود آهنگ   خواب
  ۱۲ ــ دانلود آهنگ   خدا خدا من در شومه
  ۱۳ ــ دانلود آهنگ  مادر

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1