تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


دگزامتازون و ارتفاع  

نگاهی کوتاه به  آمپول دگزامتازون :
آمپول دگزامتازون دارویی است که توسط اکثر کوهنوردان در کوهستان جهت پیشگیری و درمان علائم بیماری ارتفاع بکار می رود  این آمپول از نظر علمی جز دسته کورتیکو استرویید ها (کورتون ها) طبقه بندی میشود داروی خوبی در کنترل سردرد و استفراغ ناشی از ارتفاع است . بصورت قرص و آمپول در بازار وجود دارد که در کوهنوردی بیشتر از آمپول آن استفاده میشود. از عوارض آن می توان به آسیبهای معده و افزایش فشار خون اشاره کرد که بطور کل

ادامه مطلب  

خاطره کیان 2  

نمیدونم این خاطره هنوز توی وبلاگ اصلی مونده یا نه . اما بعلت داشتن وجه مشترک با اینجا دویاره تعریفش میکنم
دختر یکی از فامیلا که تقریبا 7-8 سالش بود مریض شده بود و دکتر براش آمپول نوشته بود . اون روز هم مهمونی اومده بودن خونه ما. حالا این حاضر نشده بود آمپولو بزنه و حالش بد شده بود. مادرش حالا اصرار داشت حتما آمپولشو بزنه. به خالش گفته بود بیاد آمپولشو بزنه. اما اون همکاری نمی کرد. منم صدا کردن تا بهشون کمک کنم. مامانش دستاشو گرفته بود و منم پاهاشو

ادامه مطلب  

 

 
دلم بی هوا ، هوایت را می کند . . . هوای تو ، تویی که هیچ وقت هوایم را نداشتی ! . . . به خاطر خاطره هایت ، خاطرت در خاطرم ، خاطره انگیز ترین خاطره هاست . . . . . . به اندازه دیوونه های دیوونه خونه ، دیوونه وار دیوونتم دیوونه ! . . . دستم را بگیر . . . ! ببر . . . ! به دور دست هایی که در دسترس هیچ . . . ! دستی نباشم . . . ! . . . زندگی زیباست ، که گاه خاطره ای در میان خاطره ها ، خاطره ی خاطره ها می گردد . . .

ادامه مطلب  

 

آذر فصل ماه خوبی نیست، یاد آور هزاران خاطره ی تلخ و شیرین..
شاید هم ماه خوبی ست، با هزاران خاطره ی شیرن و تلخ...
خاطره هایی رسوب کرده بر دل و ذهن آدمی مثل من (اگر باشم)... و مگر چقدر توان دارد این جان؟ جان من برای این بار توانی ندارد

ادامه مطلب  

م  

چرا منا نفرین میکنی.شما دعواتون میشه من چه کارم.
بیا برو الکی احساسی نشو زنا همه مث همن.زنتم که خدایی من دیدمش خوب بود هر چی هست تقصیر خودته.
منم اوضام بدجوری خرابه.این ماه آمپول زدم که نتیجه نداد.نمیدونم چرا زندگی سر لجشا با من گذاشته.

ادامه مطلب  

این روزا  

تنهایی خیلی کمکم کرد تا به این نتیجه برسم که خوردن قهوه هم میتونه کمک کنه تا بهتر بتونی تحمل کنی.همیشه میگفتن که برای دم کردن خوردن قهوه کم کم به چند نفر پایه احتیاج داریم تا بگیم بخندیم و یه فنجون قهوه بخوریم.ولی تو زمستون سرد خوردن یه فنجون قهوه تازه بلد هم نباشی درست حسابی دم کنی خیلی حال میده 

ادامه مطلب  

37  

فکرمیکنم بالاخره کبد هم آدم است
و حالاکه روزی 10 وعده دارویی از قرص و شیاف و آمپول برایش می فرستم
بالاخره جایی خسته می شود و کم می آورد
و پوستم را مورد حمله قرار می دهد...آن هم چه جور!
آن روز در سرخی و داغی و خارش پوست خود سوختم و دعا کردم فقط جنینم سالم باشد......

ادامه مطلب  

حلالیت  

گاهی اتفاق ها توی زندگی آدم هست که خواه ناخواه تا آخر عمر روی دیواره زلال چشم ها حک می شوند و همیشه جلوی چشم ها رژه می روند. اتفاق های خوب و بدی که یادها و خاطره های آدم هایی را تا آخر عمر توی ذهنت انبار می کند و مثل بعضی از فایل های سرتق توی کامپیوتر و گوشی موبایل قادر به حذفشون نیستی حتی با گرفتن همزمان شیفت و دیلیت! اتفاق هایی که حتی توی بهترین نقاط دنیا هم که باشی (منظورم نجف، کربلا و سایر مکان های عزیزمان است) آن خاطره ها را می آورند جلوی چشما

ادامه مطلب  

 

.تاثیر بعضیا تووی زندگی آدم، بیشتر از یه اسمه، بیشتر از مدت حضورشونه. انقدر زیاد كه یه روز به خودت میای و می‌بینی، همه‌ی فكر و ذكرت شده یه نفر!شاید اون یه نفر، هیچوقت نفهمِ كه باعث چه تناقضی تووی زندگیت شده، اما تو می‌دونی كه اون، تنها دلیل تنهاییت بوده و تو، تووی همه‌ی تنهاییات به اون پناه بردی... آرزو دادی... خاطره گرفتی!.آدما، با آرزوهاشون به دنیا میان،با خاطره‌هاشون می‌میرن.. كاش، آخرین خاطره‌ای كه قبل از مرگ به یاد میارم، تو باشی...

ادامه مطلب  

خاطره ای از مدرسه  

یکی  ازخاطراتی که به یاد ماندنی است خاطره نشستن پشت میز ونیمکت های مدرسه است الان می خواهم از دوران ابتدایی بگم تابه یاد تون بندازم اگر مهندسین یامعلم ویاروحانی وپروفسور مدیون مدارس ومعلم های دلسوزین یادمه کلاس چهارم  ابتدایی  بودم معلم کلاس سوم گفت :من نیستم بیا دیکته بگواز درس کوکب خانم چه حالی داشت روزی که پیش بچه هاپزمی دادم ومی گفتم بنویسین کوکب خانم زن باسلیقه ای بود. وبه اینجامی رسید که گفتم عباس می خورد و می گفت من که  از خوردن این

ادامه مطلب  

خاطره fateme خانم  

سلامِ دوباره✋✋این خاطره که میخوام بگم مربوط به مدرسه میشهما پارسال که آمادگی دفاعی داشتیم(خداروشکر امسال نداریم) کلا بدم میومد این درس رو بخونم از قضا (نمیدونم املاش درسته یانه

ادامه مطلب  

خاطره  

گاهی یه جایی همه گذشته را از یاد میبری
اما یه خاطره دلت را انچنان میسوزاند که نگو
خاطره هایی که نشان میدهد نمیخواستی بگذرد انچه گذشت
خاطره یعنی خوشحالی های رفته
خاطره یعنی دلتنگ بودن 
خاطره یعنی بغض 
خاطره یعنی نیود کسی 
خاطره یعنی هنوز به یاد یکی بودن
خاطره یعنی گذر زندگی

ادامه مطلب  

چگونه با ترس کودکان مقابله کنیم ؟ عباس تیموری  

در کلاس های مختلف ، بعضا خانواده ها از معضل ترس کودکان سخن می گویند و نیاز به مشاوره دارند . متن ذیل به شما کمک می کند تا با این مشکل ، ساده تر مواجه شوید .
با ترس کودکان خود چه کنیم ؟ باید دانست :
ترس واکنش به موقعیت های مختلف است
ترس کودک یک نیاز روانی است
انواع ترس
ترس از حیوانات – تاریکی – غریبه ها – ترس از مدرسه – ترس از تصادف – ترس از صحنه های وحشت ناک فیلم ها – ترس از جدایی والدین – ترس از آمپول و دکتر – ترس از ارتفاع و...
 
ترس های طبیعی و ت

ادامه مطلب  

مسابقه خاطره نویسی  

از علاقه مندان دعوت می شود برای دریافت برگه های مسابقه به کتابخانه مراجعه نمایید.
کتابخانه شهید مطهری جوشقان قالی
دوست عزیز می توانی یکی از موضوعات زیر را انتخاب کرده و خاطره ای زیبا بنویسی.
1-    یک خاطره ی شیرین از یک کتاب
2- بهترین کتابی که خوانده ام.
 
 
.....................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................

ادامه مطلب  

هبوط از آدمیت ...  

 
خوردن یا نخوردن !
آیا مساله این بود ؟ 
آیا اگر جدمان شهوت خوردن آن سیب سرخ را از سرش بیرون می کرد ، پیوسته در بهشت می ماند ؟ 
و یا آن داستان تمامی بهانه ایی بود که به طریقی هبوطش دهند به این دایره خاکی ؟ 
اما ما چه ؟ 
ما باید شهوت  " بودن " " داشتن " " خوردن " چه چیزهایی را هر چه زودتر از سر بیرون کنیم تا بیش از پیش شاهد هبوط هرروزه مان نباشیم . 
هبوطی سهمگین تر از هبوط جدمان . 
هبوط از آدمیت !
حداقل آدم بعد از هبوطش آدم ماند . 
ما چه ؟ 
حواست هست چه می گ

ادامه مطلب  

خاطره سایه خانم  

سلام دوستان اسم من سایه و ۱۶ سالمه اولین بارم هست که خاطره میذارم . بیوگرافی کاملم رو توی خود خاطره متوجه میشید .دو سه روز پیش تو مدرسه جامدادیم از دستم افتاد و دل و رودش پخش زمین شد منم نشسته بودم و جمعش میکردم که از شانس سوخته من پایه صندلی که دوستم داشت با پا تابش میداد همون لحظه سر خورد واَد افتاد رو دست چپ من اون قدر ضربه ناگهانی و شدید بود که من لحظه اول ناخودآگاه چنان دادی زدم که همهً سرا برگشت سمت من منم همون طور که دستم رو گرفته بودم پاش

ادامه مطلب  

رد پای خاطره  

((رد پای خاطره)) می ســــــوزم از سردی آه ،در حنجره جا مانده استنـــــقـــشی پر از خاطره ها، ردی که از پا مانده است
آن قــــلــــب حــکـــاکـــی شــده بر تک درخت خاطراتدر بـــــاور پــیـر درخــت  ،عشقی که یکتا مانده است
در پــــیـــچ و تـــاب واژه هــا ، آغــاز و پــایـان با تو بودمـــتـنی پر از حاشیه ها ، چیزی که از ما مانده است
بــــرهــــم زدی آرامــشــم ، ویــرانــه شــد بنیان شعردرفاعل و مفعول وفعل، این جمله بی را مانده است
ویران شدم

ادامه مطلب  

 

پدرم را برده ام بیمارستان بستری اش کرده ام، کسی نیست، من هستم، دکتر ها هستند، آمپول ها هستند، هزینه های گزاف، دردهای زیاد، آزمایش های تمام نشدنی ... ندا هم به کما رفته، ریه اش از سرطان از کار افتاده، و کار هم هست، کار زیاد بیشتر از چهارده ساعت، با این حال خوبم، هر چقدر درگیرتر باشم کمتر احساس افسردگی می کنم، دارم دوام می آورم، مجبورم که دوام بیاورم، گاهی آدم حتی به زنده ماندن هم مجبور است، به اینکه در یکجاهایی نباید وا بدهد، نباید ببازد، فق

ادامه مطلب  

 

تارسیدم رفتم پیش دکترم
توی مطب چشمام سنگین شد سرم سنگین شد احتمال عفونت سینوزیت
ایناداد یه مشت آمپول دارو داد و بهش گفتم تومور دارم
دکترم گیج شد :) ناراحت شد تلخ شد که یه دکتر جدی نرفتم 
و گفت تومریض همیشگی منی و کارزندگیتو ول 
میکنی میری تهران برای ادامه درمان و نتیجه درمانمو بهش برم
بهش بگم :) فکر نمیکردم برای دکترم اینقد مهم باشم :)
چون خیلی جدی محکم برخورد کرد. 
منکه الان نمیتونم برم تهران. نمیدونم. اصلا حوصله ندارم
آی کاش اینجا همه چیز خوب

ادامه مطلب  

مواظب رایحه حرفهایمان باشیم؛  

حرفها رایحه دارند ، بو دارند ،عطر دارند …رایحه حرفهایمان تا ساعتها روی جان و تن می نشیند …تا مدتها در فضا میماند ….تا سالها در خاطره ها جا خوش میکند …عطر حرفهایمان ، هر چه باشد تند و تلخ، گرم وشیرین، تیز و شورانگیز ،آرام و روح انگیز و…ما را، در خاطره ها به یاد می آورد…شمیم رایحــه حرفهــایـت را انتخـاب کن؛بــدان که بــه یــاد میمــاننـــد…!

ادامه مطلب  

چشم وا کردم و دیدم که خدایم "تو شدی"  

چشم وا کردم و دیدم که خدایم "تو شدی"دفتر پر غزل خاطره هایم "تو شدی"
درسرم نیست بجز حال و هوای تو و عشقشادم از اینکه همه حال و هوایم"تو شدی"
درد من دوری از توست،بغل وا کن تاکه بگویم به همه قرص و دوایم"تو شدی"دورم از دین خودم....قبله ی من گم شده ومعبد و قبله ی من....ذکر دعایم "تو شدی"
دور این میز که از خاطره هایت می گفتباز هم بانی یخ کردن چایم "تو شدی "
خانه مسکوت...غزل مرده و من بی تابمعلت زلزله در زنگ صدایم "تو شدی

ادامه مطلب  

خاطره عسل خااانوم  

سلام .روز و روزگارتون بخیر باشه.خاطره ای که دارم برای حدودا دوسه هفته پیشه.من دانشجوام . تو شهر دیگه ای درس میخونم.از خوابگاه دانشگاه هم استفاده میکنم.حقیقتا وضع خوابگاه دانشگاه ما خیلی خوب نیست و اصلا نمیشه حتی روی فرش اتاق نشست.هم اتاقی ها هم رعایت نمیکنن.به هرحال جاییه که هر کسی از یک شهر و قومیت و الگوی رفتار و تربیتیه متفاوتی میاد و نمیشه مدام ازشون خواست که کفششونو دم در درآرن و تا وسط اتاق نیارن یا ظرفای هفته پیششونو بشورن.یا حوله خیسشو

ادامه مطلب  

تنها یک نفر....  

 
 
تاثیر بعضیا تووی زندگی آدم، بیشتر از یه اسمه، بیشتر از مدت حضورشونه. انقدر زیاد كه یه روز به خودت میای و می‌بینی، همه‌ی
فكر و ذكرت شده یه نفر!
 شاید اون یه نفر، هیچوقت نفهمِ كه باعث چه تناقضی تووی زندگیت شده، اما تو می‌دونی كه اون، تنها دلیل تنهاییت بوده و تو،
تووی همه‌ی تنهاییات به اون پناه بردی... 
آرزو دادی... خاطره گرفتی!
 آدما، با آرزوهاشون به دنیا میان،
با خاطره‌هاشون می‌میرن..  
كاش، آخرین خاطره‌ای كه قبل از مرگ به یاد 
 میارم، تو

ادامه مطلب  

کمد  

به خاطر اسباب کشی،در حال جمع کردن وسایلم هستم،البته بیشتر در حال پخش کردنم تا جمع کردن:))
یه سری کاغذ و نامه پیدا کردم که کلی واسه م خاطره انگیزن[البته همه شون یاداور خاطرات خوب نیستن،ولی الان خاطره انگیزن]
دفتر و کتاب دبیرستان رو که دیدم خیلی ناراحت شدم.اونموقع ها چیزی رو داشتم که چند ساله دیگه ندارمش.کاش قبل از اینکه از دستش میدادم،زندگیم تموم میشد.

ادامه مطلب  

Tube drawing machine  

ماشین کشش لوله های شیشه ای
جهت تولید لوله های شیشه ای سبک مثل FTL و CFL
جهت تولید لوله های شیشه ای دارویی(آمپول، ویال و کارتریج و...)
جهت تولید لوله های آزمایشگاهی(صنایع شیمیایی)
جهت تولید Rod
این ماشین می تواند آیتم ها ذکر شده زیر را نیز داشته باشد:
-سیستمهای نشان دهنده قطر، ضخامت لوله،  عیوب شیشه نظیر(Ston، Knot و ...)

ادامه مطلب  

امشب به ساز خاطره مضراب مي زنم....  

 
امشب به ساز خاطره مضراب می زنم 
               مضراب را به یاد تو بی تاب میزنم 
 
آری، کویر عاطفه ام،  تشنه ی توام 
               دل را به یاد توست كه بر آب میزنم 
 
فانوس آسمانی و من هم ستاره وار 
               چشمك به سوی زورق مهتاب می زنم 
 
رفت آن شبی كه اشك مرا خواب می ربود 
               " امشب به سیل اشك ره خواب می زنم "
 
بین هجوم این همه تصویر رنگ رنگ 
               تنها نگاه توست كه در قاب میزنم 
 
       حسین منزوی 
 
 

ادامه مطلب  

دوشنبه شب ها  

دوشنبه شب ها برایم حس و حال دیگری دارد ، دوشنبه شب ها با همه وجود غرق می شوم در یکی از زیباترین نقش های زندگی ام  و سعی می کنم به بهترین شکل حس بگیرم و ایفایش کنم. سعی میکنم  مزه مزه کنم این احتمالا آخرین جلسات سرکلاس درس نشستن زندگی ام  را ، جلساتی که از آنها  به اندازه  رقم خوردن  5 روز و 5 خاطره رویایی زمان باقی مانده است و بعد من می مانم  امتحان جامع و رساله دکتری و  خاطرات روزهایی که شوق و طراوتشان از یادم برد ه است که دو سه سالی است سی سالگی

ادامه مطلب  

 

امروز هوا خیلی پاییزی بود... خیلی وقته تنهایی زیر بارون قدم نزدم اصلا دلم برای تنهاییام تنگ شده. دلم برای اون درخت دوست داشتنی و میلك شیك شكلاتی شكلاتی تنگ شده. دلم یه تنهایی عمیق میخواد یه خیابون بی انتها و یه سرمای بینهایت... ایكاش میشد امسال جادو عمل میكرد ولی جادوی من خنثی شده فقط یه خاطره ازش مونده یه خاطره ی دور دور. اهای اونایی كه پای حرفام و بقچه ی دل من نشستین بدون فصل رویا هیچ وقت پایانی نداره. بدونین یه روزی، یه جایی... صبر داشته باشین

ادامه مطلب  

 

کلا آدمی بودم ک تو حرف زدن با دیگران خیلی زیاد حرص می خوردم و این حرص خوردن همیشه باعث میشد وقتی حق با من هم بود کسی طرفم رو نگیره...چون خیلی عصبانی رفتار میکردم.
بعد الان ب درجه ای رسیدم ک میشینم حرص خوردن طرف مقابل رو میبینم بعد خیلی زیاااااد ریلکس بهش واکنش نشون میدم ک میخواد جیغ بزنه ، بعد اذیته ک من حرص نمیخوام
دونه دونه ادمای فیک زندگیمو دارم حذف میکنم واین ی واقعه ی خوب حساب میشه برام.مجبور نیستم ک الکی الکی ارتباط بگیرم با آدما...

ادامه مطلب  

خاطره  

یه روز با بچه های جمعیت هلال رفته بودیم تپه های ۷۵متری شهرستان ریگان رو قله بودم داشتم ازامدادگرا فیم وعکس میگرفتم.یه لحظه تعادلم بهم خورد به صورت افتادم رو شنها دوربین رو محکم گرفتم.شروع کردم به قل خوردن.چادرم پیچیده شد دورسر ودوتا دستم ودوربین .چه سرعت عجیبی بود هرچی زمان میگذشت سرعتم بیشتر میشد.خداروشکر که جز شنها هیچی اونجا نبود.دیگه اکسیژن بهم نمیرسید.فقط صدای جیغ بچه هارو میشنیدم که داد میزدند دارباز مرد.بلاخره رسیدم پایین قله دیدم م

ادامه مطلب  

دیگه نمیاد  

دیگه نمیاد اونی که ازم مثه نفسم جدا نیست
احساسم اینه از روزی که رفت هر جا که میرم هوا نیست
از همون لحظه که رفته حسه بودن تو تنم نیست
همه ی غربته دنیا قد تنها شدنم نیست
واسه من خاطره هاشم مثه تکراره یه درده
از کسی خاطره دارم که دیگه برنمیگرده...............................
دیگه نمیاد اونی که ازم مثه نفسم جدا نیست

ادامه مطلب  

خوردن غذا با دست  

در اینجا یک سوال مطرح است که چرا امروزه با پیشرفت علم و دانش باز هم باید با دست غذا خورد؟  خوردن غذا با دست مزایای فراوانی دارد که بهتر است آن را بررسی کنیم تا مسایل روشن شود و بدانیم این امر چقدر در سلامتی انسان و پبشگیری از بیماریها نقش دارد. 1- با نگاه کردن به غذا، انرژی های موجود در مغز وارد غذا می شودو دوباره از طریق انگشتان دست وارد بدن میگردد. 2- یکی از مشخصه های عمده بدن این است که اشیا خارجی را نمی پذیرد و قاشق هم یکی از این اشیاست 3- خور

ادامه مطلب  

مراقب خاطره هایمان باش  

چمدانت را که به دست می گیری
چیزی در من از دست می رود…
باور کردنی نیست
که چگونه
حجم اینهمه خاطره
در چمدان کوچکت جا می شود !
فریاد می زنم اگر
این بغض لعنتی امانم دهد !
امان نمی دهد…
پس آهسته زیر لب می گویم:
"مراقب خاطره هایمان باش"...
 
 
 

ادامه مطلب  

شیرین و کودکانه 24 - قشنگترین خاطرات از مدرسه یا کودکستان چیه؟  

غزاله از قم: من خاطره های زیادی دارم و میخوام یکیشون رو بگم: یادمه دیروز معلمم گفت: قراره بریم حمام فین کاشان، دوستم بلند شد و گفت: خانم شامپو و صایونم بیاریم؟
 
امیرمحمداحمدی 10ساله: اردویی که به موزه رفتیم.
 
میثم خواجه محمدلو 9ساله از ارومیه: پدرم و مادرم در مدرسه برای من تولد گرفتن.
 
نیلوفر جلالی6ساله از تبریز: دوستهای زیادی در مهد پیدا کردم و خیلی ازشون خاطره دارم.
 
ریحانه فدایی 11ساله: بهترین خاطره من جشن تکلیفمون تو مدرسه بود؛ خیلی روز خو

ادامه مطلب  

خاطره آناهید خانم  

سلام.من آناهید هستم.دوستام به من میگن آنید.20سالمه و اسم نامزدم مهام هست26ساله.اسم دوستم ملیکا 20ساله هست و اسم نامزدش آرین26ساله.من و ملیکا دانشجوی پزشکی هستیم.و تو یه خونه دوتایی زندگی میکنیم.نامزد های ما هم باهم دوستن و تو یه خونه باهم زندگی میکنن.اون ها هردو پزشکن.خونه هامون نزدیک هست و زود به زود همدیگر رو میبینیم.من خاطرات همه شما دوستان رو خوندم.عالی بودن.مرسی از همه شما ها.من میخوام برای اولین بار خاطره بزارم.خاطرم رو تو قسمت بعد ببینید.

ادامه مطلب  

خاطره Melika خانم  

سلام من باز اومدم یه خاطره دیگه تعریف کنم یهو یادم اومد خندم گرفت بیکارم بودم گفتم تعریف کنم،ماله 3 ، 4 روز پیش هست. چند روز پیش با مدرسه رفتیم مشهد. گروه گروه بودیم گروه ما 12 نفری بود با یه سرپرست که معلم قرآنمون میشد. وقتی ما فهمیدیم قرار سرپرستمون بشه داغون شدیم آخه پارسال بچه هایی که زیر گروهش بودن میگفتن خیلی بد بوده اصلا جایی نمیبردتمون و ما خیلی ناراحت شدیم ولی یه روز که باهاش گذروندیم خیلی شاد شدیم. بسکه خندیدیم از کاراش

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1