تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


 

عصری داشتم به این فک میکردم ک خب بلاخره یه روزیم خوشیای من میرسه
دیگه قرارم نیس ک تا ابد من همینطور افسرده باشم..روح و جسمم مریض باشه
خدا وعده داده بعد سختیا اسونی ای هم هس
دلمو صاف کردم برای این خواستگار
اما وقتی اومدن فقد رو ب اسمون کردم و با گریه ب خدا گفتم چرا با من اینطوری میکنی؟
درونم یه ام کلافه اس کــــلافه و بی قرار..اما ظاهرم بیخیال
نمیدونم چی میخام ...بهتره ب چیزایی ک نمیخام فک کنم.

ادامه مطلب  

 

اسفند شد..
یعنی خیلی وقته که اسفند شده این اولین پست و شاید اخرین پست وبلاگم باشه..
دیگه چیزی از بهار برام جز یه خاطره محو شده نمونده..
خاطره هایی از بهار که دارن هر روز با شروع بهار از بین میرن ..
یه سال گذشت ..
فروردین نامرد..
اردیبهشت تلخ..
خرداد پر از درد ..
تیر مریض..
مرداد منتظر ..
شهریور کثیف..
مهر پر اشک ..
ابان پر از غم..
آذر پر از حسرت..
دی سرد..
بهمن بی روح..
و حالا اسفند..
نمیدونم هنوز اسفند تموم نشده.. که حسی رو براش انتخاب کنم
مطمئنم که حس شادی نمیا

ادامه مطلب  

 

نمیشه که بشه...
من باید ساکت باشم
تو باید حرف نزنی
...
من باید هضم کنم
نبودنتو
نداشتنتو
نخواستنتو
...
تو باید هضم کنی
...
یکی دیگه رو
...
چه قانون تلخیست
..
"عـــــــــــــشق پنــــــــــــــهان"
باید بسازی و بسوزی و حرف نزنی
...
و تهش
برلبه ی پرتگاهی
در انتظار مرگ رویـــــــهایت
نفسی تازه کنی
و
ب انتهای مسیری ک امده ای فکر کنی
...
درد دارد غریبه
"خواستن"
تو
سمیرا
*********************
ظهر دوباره ذوق رو تو چشای بابا دیدم
...
دوس داشتم گریه کنم
...
وقتی حرف میزد و
من ت

ادامه مطلب  

 

نمیشه که بشه...
من باید ساکت باشم
تو باید حرف نزنی
...
من باید هضم کنم
نبودنتو
نداشتنتو
نخواستنتو
...
تو باید هضم کنی
...
یکی دیگه رو
...
چه قانون تلخیست
..
"عـــــــــــــشق پنــــــــــــــهان"
باید بسازی و بسوزی و حرف نزنی
...
و تهش
برلبه ی پرتگاهی
در انتظار مرگ رویـــــــهایت
نفسی تازه کنی
و
ب انتهای مسیری ک امده ای فکر کنی
...
درد دارد غریبه
"خواستن"
تو
سمیرا
*********************
ظهر دوباره ذوق رو تو چشای بابا دیدم
...
دوس داشتم گریه کنم
...
وقتی حرف میزد و
من ت

ادامه مطلب  

 

یک انتهای قشنگ...
یا پایانی تلخ؟
کدامش باید؟
نمیدانم...
اما میدانم
چیزی شبیه فاصله گرفتن از زمین
ارزویم هست
...
ارزویی که باید
...
بیاید
...
گنجشکی بال میزد
پرواز میکرد و اوج میگرفت
گنجشک شاد بود
تا اینکه
یک روز بر حسب اتفاق
دل بر 
کبوتری بست 
...
کبوتری که امده بود برای فصلی بماند و
برود
برود
...گنجشک دل کوچکش تند تند برایش تنگ میشد
اا او
نمیخواست ک بماند
...
یگ روز قبل از اینکه گنجشک بیاید کبوتر رفته بود
...
گنجشک ب جای خالی اش رفت
...
نگاه کرد
تصور کرد
خی

ادامه مطلب  

 

یک انتهای قشنگ...
یا پایانی تلخ؟
کدامش باید؟
نمیدانم...
اما میدانم
چیزی شبیه فاصله گرفتن از زمین
ارزویم هست
...
ارزویی که باید
...
بیاید
...
گنجشکی بال میزد
پرواز میکرد و اوج میگرفت
گنجشک شاد بود
تا اینکه
یک روز بر حسب اتفاق
دل بر 
کبوتری بست 
...
کبوتری که امده بود برای فصلی بماند و
برود
برود
...گنجشک دل کوچکش تند تند برایش تنگ میشد
اا او
نمیخواست ک بماند
...
یگ روز قبل از اینکه گنجشک بیاید کبوتر رفته بود
...
گنجشک ب جای خالی اش رفت
...
نگاه کرد
تصور کرد
خی

ادامه مطلب  

 

کابوس
تموم نشدنی من"
هنوز هم روزها
با من هست
هنوز هم هر شب مرا در اغوش میکشد
و ب یادم می اورد
ک چقدر باخته ام
...
چرا تمام نمیشوی؟
...
چرا هر لحظه ب یادم می اوری
چیزهایی 
را ک بخاطرت باختم؟
دور شو
برو
"کابوس تموم نشدنی من"
سمیرا
**********
از صب خونه بودم
...
ظهر بعد خوردن ناهار بابا گفت
میره ویلا
هم یه سر بزنه
هم اینکه طبق معمول غذای سگ رو بده
...
ب من و مامان گفت شمام میاید؟
...
مامان ناز میکرد
من اما
گفتم دو ماهی میشه نرفتم بابا
دلم برا ویلا و
غروباش تنگ شده


ادامه مطلب  

 

کابوس
تموم نشدنی من"
هنوز هم روزها
با من هست
هنوز هم هر شب مرا در اغوش میکشد
و ب یادم می اورد
ک چقدر باخته ام
...
چرا تمام نمیشوی؟
...
چرا هر لحظه ب یادم می اوری
چیزهایی 
را ک بخاطرت باختم؟
دور شو
برو
"کابوس تموم نشدنی من"
سمیرا
**********
از صب خونه بودم
...
ظهر بعد خوردن ناهار بابا گفت
میره ویلا
هم یه سر بزنه
هم اینکه طبق معمول غذای سگ رو بده
...
ب من و مامان گفت شمام میاید؟
...
مامان ناز میکرد
من اما
گفتم دو ماهی میشه نرفتم بابا
دلم برا ویلا و
غروباش تنگ شده


ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1